گندم ممنوعه
برو،خوش باش! با اوهام گندم های ممنوعه!
تنفس کن! میان دود ِهیزم های ممنوعه
من عطر تازه ی چایی و نان و شعر و بارانم
تو دنبالِ بیات نانِ گندم های ممنوعه!
من از نسل بلوطم،نسل ایل و چشمه و برنو
تو از نسل چه ای ؟! ارواح مردم های ممنوعه!
نگاهت را، به هرزه گردی تصویرها دادی!
ندیدی پشت آن تصویر،کژدم های ممنوعه!
من از سمت غزل ها آمدم، از نورو از چشمه
نرفتم توی قابی از تجسم های ممنوعه!
شبیه آب زمزم زیر پایت ریختم خود را
ندیدی ،چون که غرقی در تلاطم های ممنوعه!
تو غرقی در صدای وسوسه، در لذتِ گیجی
تو غرقی دست کبریتِ تکلم های ممنوعه!
تو غرقی در هوس ، با سرخی انگور می رقصی
تو مستی از لب ِ گیلاسی خُم های ممنوعه!
نفهمیدی که زنده سوختم در آتش چشمت!
نبودم چون شبی همجنس خانم های ممنوعه!
عجب خامی اگر که فکر کردی عاشقت بوده…..!!
نمی دانی که هستی جزو چندم های ممنوعه!
سلامم را نمیخواهند پاسخ گفت” بعضیها!
ولی دادند پاسخ بر تبسم های ممنوعه!
دلم آرامشی از جنس شعر و شانه می خواهد
برو خوش باش آقا! با توهم های ممنوعه…!!
#زینب_حسامی


