خزان غم گرفته رنگ آسمانم
نشسته غم به سینه ام ودر فغانم
ندیده ام محبتی به عمر رفته
نشد بهار زندگی در این خزانم
همیشه منتظر نشسته ام به امید
که در گشایدم کسی در این جهانم
گره گشاید از دلم به مهر و لبخند
رهاندم از این غمی که شد به جانم
گناه من به زندگی فقط زبان بود
که جز حقیقتی نرانده بر زبانم
سعادت کریمی


