فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 3 اردیبهشت 1403

گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشد

گر جـام غم فرستـی، نوشم که غم نبـاشدکانجـا که عشق بـاشـد، این مایه کم نبـاشدسودای تـست در جـان، نقشت درون سینهحـرفـی بـرون نـیـفـتـد تـا سـر قـلـم نـب…

گر جـام غم فرستـی، نوشم که غم نبـاشدکانجـا که عشق بـاشـد، این مایه کم نبـاشد
سودای تـست در جـان، نقشت درون سینهحـرفـی بـرون نـیـفـتـد تـا سـر قـلـم نـبــاشـد
مـن خـود فـتـوح دانـم مـردن بـه تـیغـت، امـابـر تـیغ تـو چـه گویی، یعـنی سـتـم نبـاشـد؟
خـونـم حـلـال بـادش تـا کـس دیـت نـجـویـدکـاندر قـصـاص خـوبـان قـاضـی حـکم نبـاشـد
ای دوسـت، تـا نخـندی بـر پـای لغز عاشـقدانی که مسـت مسـکین ثـابـت قدم نبـاشـد
نزدیک اهل بینش کور است و کور بی شکعاشق که پیش چشمش رنگین صنم نباشد
گفتـی که عـشـق نفتـد تـا خـوب نبـود، آرینـارد شـراب مـسـتـی تــا جـام جـم نـبــاشـد
ای بـاد صـبـحـگـاهـی، کـافـاق مـی نـوردیگر دیده ای، نشـان ده، جـایی که غم نبـاشد
خسرو، تـو خودنشینی بـا عاشقان، و لیکندر صـیـدگـاه شـیـران سـگ مـحـتـرم نـبـاشـد

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج