میتوان گفت که این قصه کمی تکراریست
خواب تلخیست که درمان غمش، بیداریست
همه گویند بگو، حرف بزن، صحبت کن
این سکوت از نظر غالبشان، بیماریست
آنکه میگفت خریدار شب و باران است
در عمل، کارگر خسته ی یک سمساریست
ظاهرا مست خزان گشته و خواب است ولی
نگران مانده و هر لحظه پی هوشیاریست
حسرتی دارد و آن بوسه به لب های غزل
روزه داریست که فکرش همه در افطاریست
من که خود از همه ی شهر گریزان بودم
پس نگو کوچ و سفر کردن او اجباریست
آن چنار ته این باغچه را خوب ببین
عاقبت در وسط کارگه نجاریست
حرف از حال و هوای خوش پاییز نزن
پسر گمشده ی قصه ی ما سیگاریست
پس از آن روز که از فکر سفر دور شدم
دفتر شعر من، آن گوشه، ته انباریست


