از آن دلی که بر او گرد روزگار نشست
امید خندۀ پاکیزه ای نباید بست
خم می هوس تازه ای نخواهد شد
دلی که در کف دوران هزار بار شکست
جهان نخوردی و کاری نراندی و پیری
و باز عاقبت کار آدمی مرگ است
چه زود یاس غزلخوان ناشکفتۀ باغ
به خاطرات پریشان دیگران پیوست
گناه می کند آن آدمی که می بازد
که عمر بازی جانانه ای است در یک دست
کمان کشیده بماند ضعیف خواهد شد
بزن به هر هدفی، چشم بسته و سرمست

