نازم نگاهت اینچنین روحم به یغما میبرد
دل میبرد جان میبرد صبر از دل ما میبرد
در کوچههای شاعری گویا که طفلی میدود
قلب مرا در چنگ خود از عمق شبها میبرد
با شانهات پرواز شد آغاز تقویم دلم
قلبم قفس را میدرد عشقم به معنا میبرد
خورشید شانه میکشد موی پریشان مرا
شانه ی دستان تو را دستم به یغما میبرد
قایق شدم ساحل تویی آرام می گیرد دلم
وقتی که توفان لبت موجی به دریا می برد
لمس نگاهت آتشی از جنس فانوس شب است
این قلب عریان مرا یا میدرد یا میبَرد
میلغزد آن دستان تو چون موجهایی بر تنم
این بوسهها عشق مرا آخر به رسوا میبرد
می پیچد از عطر تنت صد رایحه بر جسم من
عطر تن شیدای تو هوش از مسیحا میبرد
آهوی چشمت میدود در شعرها دیوانه وار
صدها غزل صید مرا بر کوی و صحرا میبرد
تو کیستی که این چنین خواب شبم را بردهای
کابوس دنیای مرا دستان رویا میبرد


