کمی پا شو
از پاشنه
از طاق اتاق
از تابوتخانه
گرد تاریخ بتکان
از من
ورق بزن
چاووش بخوان
بخوان
میخواهم
فرار کنم
از چیزی
از کسی
به تو
از این ؛
شرافت باستانی
صلابت سامورایی
و غرور کابویی
اصلا
از خواستگاه مرد
از فرط درد
به زانوی تو
اشک دمبخت بریزم
آیه بخوانی
از قیامت
از رجعت
خون شود ؛
چشمم
نازل شوم
به قاعدگیهایت
جوانه شود ؛
کودکی از وجودت
سر بگذارم
روی رَحِم پاکت
به دندان بگیرم
نافِ سفید تو را !
تا ؛
شکاف سینهات
کفر شوم
زنا کنم
آیه بخوانی :
‘ اذا زلزالها ‘
سنگ شوم
به گردن بگیری
عقیق قلبم را
صیقل دهی
شیشههای تنام را
راه دهی
پاهای سُریده را
شفا دهی
زخمهای خشکیده را
و تکان دهی
خدای خوابیده را
قاعده برهم زنی
کلاغ ، نامه بیاورد
جغد ، شب بخوابد
پرستو بنشیند
و شاید
غم نباشد !
تنات کنی من را ؛
تمشک سینهات بمکنم
دهانم سرخ شود
از محال ببازم
ممکن شوم
عَدَم بدزدم
از فاصلهها
در بادِ گلویت
بپیچم
ترانه شوم
شانههایت سخن بگوید ؛
– بمان بمان آرام !
واژگانِ مختوم
با واو بگویی
شبیه بوسه شوی
شتاب کنم
به خط ِلبهایت
حَظ کنم
با رقصهایت
بشکنم
حصارِ دیوارِ چین ؛
نخ به نخ از دامنات
قصاص غصههامان
فقط
بوسه باشد
کشور گشایی کنم
نادرانه
هرشب هرشب
تا پشت شانه
فتح شوی
فتح شوم
تا خط ریش
هربار هربار
نُتی حماسی بسازم
با نفسهای بریدهات
در سکس !
مشکل گشا بدهم
نذر چشمانت
در و همسایه را …
شاید ورق برگردد !
از ابتدا
خط به خط بخوانی؛
روایتِ فرار …


