چتری نباشد برسرم چشمان بارانی
دیوانه ای ، اما تواحساس مرا دانی
یک مرد آواره میان کوچه بازارم
اینگونه من راازخودت همیشه میرانی
چون ساز ناکوکی شکستم کم برقصانم
محکوم عشقی من شدم دست توزندانی
دردی نشسته بردلم اما طبیبی نیست
کم کم اسیر لرزشی هستم به ویرانی
شعری شدم بی وزن وبی معنا برای تو
اکنون چرا بیتی ازآنرا هم نمی خوانی
روزی سرم را روی دامانت گذاری تو
اماچه بیهوده که هستم جسم بی جانی
**==**==**==**
چگونه قدم زنیم دراین دیار بی قواره !؟
که عاقبت
حال وهوای دلت میکشاند به قبرستان
چون دشت شقایق پژمرده
بیا ببین هجاهای نامنظم عشق
سکوت مطلق ورفت آمدهای بی ردیف
نگاههای چروکیده دربطن هاله ی ایهام
ودلهای لباده ازغم وحسرت!
نگاه کن، به حجله گاه عروسان شوربخت
دراوهام باختن قافیه
که مچاله نشستندبرتخت نا امید زفاف
انگاردوان دوان باید گریست
به حال رهروان این محشر
که طعم گس ناامیدی ویاس
جاخوش کرده درنفسهای بدون لبخندشان
بیا گم شویم درکوچه پس کوچه های شهر
ازموچ بغض واژه ها دبش
که چاک چاک کرده طعم شعروغزل!
s@rv
دیوانه ای ، اما تواحساس مرا دانی
یک مرد آواره میان کوچه بازارم
اینگونه من راازخودت همیشه میرانی
چون ساز ناکوکی شکستم کم برقصانم
محکوم عشقی من شدم دست توزندانی
دردی نشسته بردلم اما طبیبی نیست
کم کم اسیر لرزشی هستم به ویرانی
شعری شدم بی وزن وبی معنا برای تو
اکنون چرا بیتی ازآنرا هم نمی خوانی
روزی سرم را روی دامانت گذاری تو
اماچه بیهوده که هستم جسم بی جانی
**==**==**==**
چگونه قدم زنیم دراین دیار بی قواره !؟
که عاقبت
حال وهوای دلت میکشاند به قبرستان
چون دشت شقایق پژمرده
بیا ببین هجاهای نامنظم عشق
سکوت مطلق ورفت آمدهای بی ردیف
نگاههای چروکیده دربطن هاله ی ایهام
ودلهای لباده ازغم وحسرت!
نگاه کن، به حجله گاه عروسان شوربخت
دراوهام باختن قافیه
که مچاله نشستندبرتخت نا امید زفاف
انگاردوان دوان باید گریست
به حال رهروان این محشر
که طعم گس ناامیدی ویاس
جاخوش کرده درنفسهای بدون لبخندشان
بیا گم شویم درکوچه پس کوچه های شهر
ازموچ بغض واژه ها دبش
که چاک چاک کرده طعم شعروغزل!
s@rv
شاعر کریم لقمانی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











