فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 تیر 1403

کتب الی الشیخ العارف سعدی الشیرازی

نمـی دانم کـه چـون بـاشـد بـمـعـدن زر فـرسـتـادنبـدریا قـطـره آوردن بـکـان گـوهر فـرسـتـادنشـبـی بـی فـکـر این نـقـطـه بـگـفـتـم در ثـنـای تـوولـیـکـن…

نمـی دانم کـه چـون بـاشـد بـمـعـدن زر فـرسـتـادنبـدریا قـطـره آوردن بـکـان گـوهر فـرسـتـادن
شـبـی بـی فـکـر این نـقـطـه بـگـفـتـم در ثـنـای تـوولـیـکـن روزهـا کـردم تأمـل در فــرســتــادن
مـرا از غـایـت شــوقـت نـیـامـد در دل ایـن مـعــنـیکه آب پـارگین نتـوان سوی کوثـر فرسـتـادن
مــرا آهـن در آتــش بــود از شــوقــت، نـدانـســتــمکه مس از ابـلهی بـاشد بـکان زر فرستـادن
چـو بـلـبـل در فـراق گـل ازین انـدیـشـه خـامـوشـمکه بـانگ زاغ چون شاید بـخنیاگر فرستـادن
حـدیث شـعـر مـن گـفـتـن بـپـیش طـبـع چـون آبـتبآتـش گاه زردشتـست خاکستـر فرستـادن
بـر آن جـوهری بـردن چـنـین شـعـر آنـچـنـان بـاشـدکه دسـت افزار جـولاهان بـر زرگر فرستـادن
ضمیرت جـام جـمشیدست و دروی نوش جـان پـروربـر او جرعه یی نتوان ازین ساغر فرستـادن
ســوی فــردوس بــاغــی را نــزیــبــد مــیــوه آوردنسوی طاوس زاغی را نشاید پـر فرسـتـادن
بــر جـمـع مـلـک نـتـوان بــشـب قـنـدیـل بــر کـردنسوی شمع فلک نتوان بـروز اختر فرستادن
اگــر از ســیـم و زر بــاشــد ور از در و گـهـر بــاشــدبـابـراهـیـم چـون شـایـد بـت آزر فـرسـتـادن
ز بــاغ طــبــع بــی بــارم ازیـن غــوره کــه مـن دارماگر حـلوا شود نتـوان بـدان شکر فرسـتـادن
تــو کـشــورگـیـر آفـاقـی و شــعـر تــو تــرا لـشــکـرچـنین لشکر تـرا زیبـد بـهر کشور فرستـادن
مسـیح عـقـل می گوید که چـون من خـرسـواری رابـنزد مهدیی چون تو سزد لشکر فرستادن؟
چو چیزی نیست در دستم که حضرت را سزا باشدز بـهر خـدمت پـایت بـخواهم سر فرستـادن
سـعـادت مـی کـنـد سـعـیی کـه بـا شـیرازم انـدازدولکن خـاک را نتـوان بـگردون بـر فـرسـتـادن
اگـر بــا یـکـدگـر مـا را نـیـفــتــد قـرب جــســمـانـینبـاشـد کم ز پـیغـامی بـیکدیگر فـرسـتـادن
سـراسـر حـامـل اخـلـاص ازیـن سـان نـکـتــهـا دارمز سلطان سخن دستور و از چاکر فرستادن
در آن حضرت که چـون خاکست زر خشک سلطانیگدایی را اجـازت کن بـشـعـر تـر فـرسـتـادن

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج