کاش
تخم آباء
بذر اجداد
خشکیده شود
کُنده بترکاند
آفت بزند دودماناش
هورِ تنور شود برگهایش
جوانمردی
پیدا شود
تبرِ مرگ بزند
از ته !
خُرد کند قلمِ جد را
گور بگوید
در هفت پشت ِ پدر جد
بِدَرَد رحِم جده را
و آنگونه
ریشهاش را
از خاک برکشد
پوست به استخوان برسد
بلکه
لَختی خنک شود
سینهی سوختهی ما …
و پا بکوبد
بر ذغالش
بر لحَدش تُف کند
گِل شود
کاغذِی کبود بسازد
طلسم بنویسد
– نفرین سیاه
برای تَرَکهاش
و با میخ بکوبد
بر سورِ اسرافیل ؛
فرا بخواند
ننگِ موروثی را
ملائک بشناسند
ایشان را
تا تازیانه تا قیامت بزنند …
با لعنت به دوزخ بکشند …
تا
شاید اثر کُنَد
شاخهای سبز نماند
از این
شجره
شجر
پدر


