لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 26 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

چهل و هفت

مثل همیشه، کلاس را به زور تحمل می‌کردم. با کسی هم نمی‌توانستم حرف بزنم. به همین دلیل بود که برای سرگرمی، انگشت سبابه‌ام را در سوراخ نیمکت فرو کرده بودم.
در همین حال و احوال بود که آقا معلم با باز کردن دفتر نمره، اسمم را صدا زد و گفت: پا شو بیا پا تخته جدول ضرب رو جواب بده!
رنگ از رویم پرید. با ترس و لرز گفتم: آقا ببخشید! نمی‌شه از همین‌جا جواب بدیم؟
آقا معلم با لبخند معناداری گفت: چرا نمی‌شه! بگو ببینم هشت هشت تا؟
این طرف و آن طرف را نگاه کردم. همه داشتند مرا می‌پاییدند. آب دهانم را قورت دادم، و با لکنت و دست‌پاچگی گفتم: چل و هشت تا؟
همه هر و هر خندیدند. آقا معلم زد روی میز و همه ساکت شدند. دست و بالم را جمع کردم، و مظلومانه گفتم: نه آقا ببخشید! پنجاه و شیش تا؟
دومرتبه همه خندیدند. آقا معلم در حالی که برای ساکت کردن بچه‌ها روی میز می‌زد به طعنه گفت: اگه بخوای از انگشتات هم، می‌تونی استفاده کنی!
نگاهی به انگشت سبابه‌ام که در سوراخ نیمکت گیر کرده بود، انداختم. یک لحظه دلم پایین ریخت؛ ولی بلافاصله سینه‌ام را صاف کردم، و با پررویی تمام گفتم: نه آقا لازم نیست. الآن جواب می‌دیم!
آقا معلم با شنیدن این حرف، پایش را روی آن پایش انداخت. آرنجش را روی میز تکیه داد، و به چشم‌های من خیره شد. پس از این، نفس بلندی بیرون داد و جدی گفت: هشت هشت تا؟
سرم را زیر انداختم، و با ناله‌ای ضعیف گفتم: آقا چهل و هفت تا؟
این بار، هم‌کلاسی‌هایم روده‌بر شدند. همه با انگشت مرا به بغل‌دستی‌شان نشان می‌دادند، و پشت سرم پچپچه می‌کردند. آقا معلم اجازه نداد بیشتر از این وقت کلاس تلف شود. دفتر نمره را به هم کوبید و گفت: پا شو تا بیشتر از این عصبانی نشدم، کیف و کتابت رو بردار و گم شو بیرون!
می‌خواستم تا کار به جای باریک نکشیده، انگشتم را از آن سوراخ لعنتی بیرون بیاورم؛ ولی انگشتم بد جوری گیر کرده بود. آقا معلم دوباره داد زد: چرا وایسادی بر و بر من رو نگاه می‌کنی؟ گفتم گم شو بیرون!
داشتم از ترس خودم را خیس می‌کردم. به ناچار بلند شدم بیرون بروم که نیمکت را هم با دو تا بغلی‌دستی‌هام، غیژ و غیژ با خودم کشیدم و بردم!
دوباره همه هر و هر زیر خنده زدند. یکی از هم‌کلاسی‌هایم از بس خندید که نفسش بند آمد. دیگری کف کرد. کلاس منفجر شد. همه می‌خندیدند!
آقا معلم که همه‌ی این شیطنت‌ها را از چشم من می‌دید، نزدیک شد، و بی رفت و برگشت، یک جفت کشیده‌‌ به گوشم نواخت!
همه ساکت شدند! ضرب شست آقا معلم هم، به اندازه‌ای بود که از زمین بلند شدم، و دو سه متر عقب‌تر، بین دیگر هم‌کلاسی‌هایم، در ته کلاس ردیف آخر فرود آمدم!
چشمانم به طاق کلاس خیره، و نگاهم به پره‌های پنکه دوخته شد. دور سرم یک مشت ستاره‌ی زرد می‌چرخید. قز قز پره‌های پنکه هم، در سرم می‌پیچید، و اعصابم را خراش می‌داد!
تازه شستم خبردار شد که انگشتم از سوراخ نیمکت بیرون آمده است. هنوز درست و حسابی حالم جا نیامده بود که آقا معلم به من نزدیک شد. گوشم را سفت کشید و گفت: این رو زدم تا برای همیشه یادت باشه! جدول ضرب، عدد چهل و هفت نداره! حالا بگو: هشت هشت تا؟
***
از آن روز به بعد به محض شنیدن عدد 47 یا هشت هشت تا ناخواسته یاد سوراخ نیمکت می‌افتم!!!

نویسنده : سعید تارم

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات