فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 8 خرداد 1403

چهار شاعری که وجودشان به این سایت غنا می بخشد اگر …….

بی مقدمه….
دو تا از آنها(یاسرقنبرلو و علی سلیمانی) چون ابر بهار می آیند و با کوچکترین بادی عرصه را خالی میکنند برادرانه به آنها توصیه می کنم صبور باشند.ابرهای سنگین و صبور باران بیشتری ارزانی می کنند. کاظم بهمنی انگار کارش بالا گرفته است و پایین را نمی بیند.عمران میری حضورش در این کوچه را هر گز جدی نگرفته است به هر حال حضور این چند تن و دوستان دیگری که نامشان می تواند در این جمع قرار بگیرد دراین کوچه واقعا ضروری ست . باور کنید .بار ادبی سایت به قدری تنزل پیدا کرده است که آدم را بیمناک می کند.

یاسر قنبرلو:

عمرم اگرکه خوب اگر بد گذشته است
یک رودخانه است که از سد گذشته است
دیگر به عقل کار ندارم که مدتی ست
کار من از نباید و باید گذشته است
هشتاد ضربه حکم حقیری ست محتسب
اعدام کن که مستی ام از حد گذشته است !
عشق تو نیتی ست که هرگز نکرده ای
عشق من از تشهد و اشهد گذشته است
من دلخوشم که عاقبتم خیر می شود
عمرم اگرکه خوب اگر بد گذشته است

علی سلیمانی:

امشب دوباره مثل شب هایی که یادم نیست

می خواهم از تو شعر بنویسم مدادم نیست

دور از تو شاید شاعر مجنون تری باشم

باید به فکر واژه های بهتری باشم

می خواهمت , می خواهمت , می خواهمت سارا

مانند ماهی ها که می خواهند دریا را

سارا خدا خوب است مثل چشم های تو

ایمان ندارم جز به چشمان خدای تو

گم می شود وقتی جهان در قاب چشمانت

باید ببینم باز هر شب خواب چشمانت

پشت سرم گفتند عاشق پیشه ام سارا

حالا بگو کو بیستون , کو تیشه ام سارا ؟

آتش شوی پروانه ام , گیسو شوی بادم

من عاشقم امشب دوباره راه افتادم

مردم گریزم , سرد و غمگینم نباشی تو

تنهام ! انسان نخستینم نباشی تو !

امشب دوباره فال می گیرم که برگردی

حافظ نوشته زود می میرم که برگردی

تنها تو را از دوستانم دوست می دارم

شیرین تر از ایمان و جانم دوست می دارم

مانند ماهی ها که می خواهند دریا را
می خواهمت , می خواهمت , می خواهمت سارا

عمران میری:

می بوسمت پشت نگاه ماه

می بوسمت توی ِ شب تاریک

می بوسمت ازلا به لای عشق

می بوسمت از دور ، از نزدیک

از بوسه های داغ می ترسم

می ترسم از هر چیز نا معلوم

می ترسم ازپایان ِ این قصه

می ترسم و می بوسمت ( آروم )

با روسری ، بی روسری خوبی

می خواهمت بی حد و اندازه

تردید از چشمان تو جاریست

تردید های ِ کاملاً تازه

یک جور شک بین دو راهی ها

بین نمی خواهی و می خواهی

بی تو یقینا ًعشق خواهد مّرد

بی فلسفه ، بی تنگ ، بی ماهی

بی تو یقینا ًعشق خواهد مّرد

از درد می پیچم به عابرها

آه از ترن های فراق انگیز

آه از دل ِ خون مسافرها

.

.

.

می خواهمت تا مرگ ، تا هر وقت

می خواهمت تا آخر تاریخ

می خواهمت ، می خواهد این ( تریاک )

سنجاق سرهای ِ تو را با ( سیخ )

می بوسمت پشت نگاه ماه

می بوسمت توی ِ شب تاریک

می بوسمت ازلا به لای عشق

می بوسمت از دور ، از نزدیک

کاظم بهمنی:

شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بی فایده است
بـرگ می ریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بی فایده است

باز می پرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدم
در دل طـوفان کـه باشی بـادبان بی فایده است

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشـت
دسـت و پا وقتی نباشـد نردبان بی فایده است

تا تـو بوی زلـفـهـا را مـی فـرستی بـا نسـیم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

تـیر از جـایی کـه فـکرش را نمی کردم رسـید
دوری از آن دلبر ابرو کـمان بی فایده است

در مـن ِ عاشـق توان ِ ذره ای پرهیز نـیسـت
پرت کن مـا را بـه دوزخ،امتحان بی فایده است

از نصیحت کـردنم پـیغـمـبرانت خـسـته انـد
حرف موسی را نمی فهمد شبـان،بی فایده است

مـن بـه دنـبـال خــدایـی کـه بـسـوزاند مـرا
همـچنـان می گردم امـا همـچنـان بی فایده اسـت

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو