چقدر از تو بنویسم…
وقتی هر بار که نامت را میچشم،
تلخیاش از زهرِ افعی هم سنگینتر است؛
تلخیای که نه میکُشد،
نه میگذارد زنده بمانم.
تو شدی لختهای از اندوه
در رگهای جانم؛
جریانی سیاه،
که هر بار تپشِ قلبم
به یاد تو میافتد،
دردش مثل میخ
در سینهام فرو میرود.
چقدر از تو بنویسم؟
وقتی یاد تو
مثل خوره
از درون میجودم،
سلول به سلول،
تا جایی که دیگر
خودم را از خودم نمیشناسم.
تو نه یک خاطرهای،
نه یک عشق؛
تو سمّی هستی
که زمان از پیکرم بیرون نمیکشد،
دردی که حتی شب
جرأت خاموش کردنش را ندارد.
میدانـی؟
گاهی فکر میکنم اگر مرگ
چهره داشت،
بیشک شبیه تو بود؛
همانقدر سرد،
همانقدر بیرحم،
همانقدر بیصدا
اما کشنده.
چقدر از تو بنویسم؟
وقتی هر حرفی
به یک اعتراف میرسد:
«نبودنت زهر بود…
بودنت هم زهر بود…
و من میان این دو،
آهسته مُردم.»
✒️ یعقوب پایمرد ✅ زَلَقی







