فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 26 فروردین 1403

چاقو تیز کن

در عصرهای دلگشای ماه اسفند وقتی که کم کم از نفس می رفت سرما می آمد از دور لبخنده بر لب چرخاک سمباده بر دوش ما بچه ها می خواستیمش با او نوید عید می آمد…

در عصرهای دلگشای ماه اسفند
وقتی که کم کم از نفس می رفت سرما
می آمد از دور
لبخنده بر لب چرخاک سمباده بر دوش
ما بچه ها می خواستیمش
با او نوید عید می آمد به خانه
درها به آوازش یکایک باز می شد
نان می گرفت و کارد ها را تیز می کرد
برق از میان دست او فواره می زد
او ابتدای جنبشی در خانه ها بود
روبیدن گرد از گلیم و فرش و قالی
جمع آوری مس و تس هایی که باید پاک می شد
گندم که در هرگوشه کم کم سبز می گشت
گویا پرستو هم پس از او
می آمد و بر طاق هشتی لانه می زد
ما در غروب کوچه های خاک خورده
سرگرم نوبر بستنی بودیم غافل
کو بی خبر چون آفتاب از دست می رفت
در خانه هامان
اینک مهیاست
هم کاردهای کند و هم نان ها به انبان
ای عصرهای دلگشای ماه اسفند

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج