با نگاه نافذش صد رخنه در جان کرد و رفت
خانه ی آباد دل را ساده ویران کرد و رفت
رازهایم پشت دیوار دلم در پرده بود
آمد و اصرار قلبم را نمایان کرد و رفت
چشمهایم قبل از او با غم غریبی می نمود
با کلامش چشم من را غرق باران کرد و رفت
طفلکی قلبم خبر از غصه ی عالم نداشت
کودک احساس را سر در گریبان کرد و رفت
تا که دیدم زلف او را شد سیه دنیای من
روزگارم را چو موهایش پریشان کرد و رفت


