پدر
طلوع تو غروب هر ننگ و عاری
فروزان شد هر خانه تنگ و تاری
نشد که دهم هدیه و ارمغانی ارزنده
اما دم شعر بی جانم ستاره ای افکنده
از دل خود حکایتی شیرین گویم
قصه ای چون رنگینی نگین گویم
موسم گل شد من منتظر آب بخت
نیست مرا آبیاری و زندگیم سخت
تو خواهی که مرا در رخت عروسی بینی
کلبه ام و سفره عقدم ،گل و ریحان چینی
پدرم دانم زود بُوَد اندیشه سر و سامانی
جانم دانم دود بُوَد ریشه پیوند و پیمانی
اگر چه هزاران آشفتگی توراست
اما کار امروزت آسودگی فرداست
گر شامگاهی جدا ز کویت شوم
گر دلتنگ زلف و تار مویت شوم
بدان که برمن هیچکس مثل پدرم نشود
بمان که بر من هیچ مردمثل والدم نشود
همایون باشد این روز میلاد تورا
و پایدار و پیروز گردد میعاد تورا


