ویار شعر
با ویار نوشتن و گفتن ،توی قلب انار چرخیدم
هی تپق می زدم ولی هر بار،با تنی بی قرار چرخیدم
بی بهانه در التهاب عطش ،در هبوطی به رنگ سیب بلوغ
لا به لای خطوط قرمز توت، در میان انار چرخیدم
نفسم مرگ را نمی فهمید، روی رگ های باز تیغ زده
مثل ریلی که خارج از خط بود، در تن انفجار چرخیدم
باز گفتم که نه مدارا کن !رنگ گندم بپاش بر صورت
باز گفتم که نان بپز شاعر، منِ بی اختیار چرخیدم
چمدان را ورق ورق خوردم، دست تبعید در تنم رویید
روی تخته سیاه سرد و کبود ،مثل شعر نزار چرخیدم
بی هراس ِحواس های نگاه ،من آسیمه سر به تندی باد
پشت پلک غبار پنجره ها، مثل ابر بهار چرخیدم
تن اندیشه های سبزم سرخ !قرمه سبزی فکر من پر باد
روی داری به وسعت منصور سر ِ یک چوب ِ دار چرخیدم
من کبود ترانه ها بودم به سرم زد که شعر بنویسم
این چنین شد که آنچنان بی حد ،در هجوم سه تار چرخیدم
توله هایم سگی تر از سگ بود در هدایت به نیچه می خوردم
کافکا را شبیه تاول زخم بر لب شوره زار ،چرخیدم
آه صدرا مرا صدا می کرد ،رنگ سهراب در تنم پاشید
منزوی در فروغ مخفی شد، تازه با شهریار چرخیدم
زنشدم در حواشی کلمه ،سایه بودم تشنجم گل کرد
بر لبانترنج رقصیدم، پای میز قمار چرخیدم
چون حرام ِهمیشه ممنوعه، توی زندان سرد و یخ کرده
با لب زهر مار آبستن ،با تنی سوگوار چرخیدم
من که بودم خودم نمی دانم ،من که هستم همیشه موهوم است
شیشه شیشه شراب پاشیدم، از تب عشق یار چرخیدم…
#زینب_حسامی


