جلوه بكن تو بهر من همچو كه گل بهار را
………….هان تو بيا به نزد من، كم بكن انتظار را
هم چو نسيم وعطر گل، نِكهَتِ خود فرافِكَن
………بوی خوشت چه می كند اين دل بی قرار را
معبد عشق من تويی، مونس جان و تن تويی
……قامت سروهان تويی،وه كه چه خوش تويار را
روح لطيف گل تويی، جوهر و بوی گل تويی
……………بوی بهارمی دهی،هم كه تويی بهار را
قاصد عشق گو بيا، مژدهی صادقانه دِه
………..كِی شودآن زمان كه تا، وعده دهد كنار را
دلبر شوخ و شنگ من، باز چه ناز می كند
…………..وه كه دلم گرفته از، نازبه جان هزاررا
جلوه و رقص دل ببين، در تب و تاب وصلتم
…………….موقع نازرفته گو، نِی دهدت تو باررا
آينه را نگاه كن در پِی روی ماه توست
…………….مانده ببيندش تورا، چهرهی گلعذار را
گر فكنی لباس خود، آينه می شود به رقص
………….من چكنم زدست خود می رود اختيار را
در طلبت هزارها، گشته رديف وصف به صف
………ا شك شود به ديدهام، زين همه را، قطار را
حلقهی عشق وعاشقی، دست تو باد ودست من
………«فاتح» ودرد بی امان، تا چه شود نگار را.
شاعر ولی اله فتحی (فاتح)
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










