اوست،
تنها تکیهگاهِ بینیازِ دلِ آشفتهام،
او که در سایهاش
جهان آرام میگیرد
و تپشهای ناپیدای هستی
نفس از او دارند.
نه دستی به ظلم میگشاید،
نه نگاهی جز مهر دارد،
حاکم است،
اما نه چون پادشاهان خاکی.
مالک است،
بیآنکه چیزی را از کسی ستانده باشد.
از هر عیبی منزه،
از هر نیازی بینیاز.
امنیتیست که در دل شب
بر بالین ترسهای من میوزد.
اوست که مراقب من است
آنگاه که حتی خود را
از یاد میبرم.
قدرتمند است،
نه با خشم،
که با آرامش ارادهاش،
هر ویرانی را
به شکوهی دوباره میسازد.
نه شریکی دارد،
نه سایهای بر قامتش میافتد.
خدای من است،
نه چون تصویرِ ذهنیام،
که آفرینندهی هر تصویر است.
زمین و آسمان
بیآنکه زبان گشایند،
در ترنم خاموششان
او را میخوانند.
و من
در میان این همه،
تنها صداییام که میلرزد
از عشقِ او.
و او
نه آغاز دارد،
نه پایان،
بیزمانتر از زمان،
و جاریتر از رود
در لحظههای فراموششدهی من است.
صورتگر بینظیر است،
نقاشی که هر رنگ را
به نام خود صدا میزند،
و هر لبخند را
در آینهی نور میسازد.
چه شگفت است
که حتی خیالِ او
بهقدرِ یک نگاه،
تمام غمهای عالم را میروبَد.
نامهاش نیکوست،
واژههایش بوی بهشت میدهند،
و سکوتش
پر از رازهای عاشقانه است.
اوست
که هرچه هست
در ستایشِ او
میجنبند،
میخوانند،
میرقصند.
من اما،
تنها قطرهایام
در دریای بیکرانش،
که هر بار
به یادش میافتم
دوباره زاده میشوم.


