واپسین های بی پایان
من از تمامِ «واپسینها» بیزارم..
از نقطهای که بیرحمانه
در انتهای سطر مینشیند
از آخرین ورق،
که تمامِ جهانِ کاغذی را
یکباره به سکوت تبدیل میکند.
فرقی ندارد
پایانِ یک قصه تلخ باشد یا شیرین
هر فرجامی
نوعی فرو ریختن است.
حتی اگر دستهایِ امید را به هم برساند،
حتی اگر لبخند را
بر لبِ آخرین تصویر بنشاند،
باز هم «پایان» است…
و پایان یعنی:
«دیگر نخواهد بود.»
من از واپسین روزِ هر ماجرا،
از آخرین فنجانِ چای،
از آخرین بدرقه،
و از آخرین آغوش که بویِ رفتن میدهد، گریزانم…
آغوشی که در اوجِ فشردن،
تکه به تکهات را
آمادهی تنهاییِ بعد از خود میکند.
مرا به آغازها بسپارید،
به میانهی راه،
به جادهای که انتهایش پیدا نیست…
چرا که مرگ،
همیشه در آخرینها نفس میکشد،
حتی اگر نامش را
«عاقبتبهخیری» گذاشته باشند.
رعنا امیریان


