مدت زمانی است که از محل کارم بدلیل تعدیل نیروی انسانی اخراج شده ام در اوایل، بیکاری برایم خیلی سخت بود ولی کم کم تصمیم گرفتم برای روزهای هفته برنامه ای داشته باشم پس فکر کردم برای خودم کاری دست و پا کنم از یک روز اول هفته شروع شد صبح ساعت هفت از منزل خارج و سوار مترو شدم شروع کردم به ارزیابی آدمها اینکه راجع به چه چیزهایی با هم صحبت می کنند و اگر ساکت بودند به بهانه ای سرصحبت را باز می کردم تا ببینم محور صحبت مردم چه چیزی می تواند باشد بعد در ایستگاه پیاده می شدم و مجموعه شنیده هایم را به تحریر در می آوردم و اینکه این صحبتها در چه روزی از هفته ماه و سال بیان شده است و توسط چه گروه سنی مطرح شده روز بعد تلاش می کردم همان صحبتها را با گروه سنی دیگری در میان بگذرام و واکنشهایشان را ارزیابی کنم که آیا برای این گروه هم جذاب هست یا نه، اینکار تا پایان هفته ادامه می یافت و در پایان هفته طی یک جمع بندی نتیجه گیری و نتایج را بصورت آماری ثبت می نمودم تا مدتی به اینکار ادامه دادم تا خسته شدم و تصمیم گرفتم کار جدیدی را شروع کنم ، راستی نگران وضع مالی من نباشید من مجردم یک آپارتمان دارم و حقوق بیکاری می گیرم همه چی آرومه و من خوشبختم اما بیکار ،خلاصه برای کار جدید فکر کردم چطوره وانمود کنم که من یک بازیگرم و تمام کارهایی که انجام می دهم ارائه نقش و تمام فضاها لوکیشن فیلمبرداری است لذا هر روز با یک نقش جدید و ظاهری متفاوت وارد شهر می شدم یک روز نقش عاشقی که در پارک منتظر یار است روزی دیگر نقش کارگاه پلیسی که در حال ردیابی قاتلی است و…. اما جذابترین نقشی که داشتم این بود که خودم را فردی مهم و کلیدی تصور می کردم که یک گروه مافیایی در صدد دستیابی به اطلاعات وی می باشد و همواره مورد تعقیب است بخاطر همین از پله های مترو تند تند بالا پایین می رفتم خودم را با عینک دودی استتار می کردم وبی دلیل مسیرم را عوض می کردم از ورودی یک رستوران وارد می شدم و بلادرنگ از خروجی خارج می شدم این نقش خیلی هیجانی بود تا اینکه بعد از مدتی توسط پلیس دستگیر شدم ماموران پلیس اظهار می داشتد به من بعنوان یک جامعه شناس که قصد شناسایی افکار حاکم بر جامعه را داشته و پس از آن مدتها از دست ماموران پلیس گریخته مشکوک شده اند حالا هر چه می گفتم تمام اینها یک جور سرگرمی و بازی بوده باورشان نمی شد بخاطر همین تصمیم گرفتم اپیزود سوم سناریو را بازی کنم و شروع کردم به تایید اظهارات پلیس و صحبت کردن از رابطها و ماموریتهایی که در عالم خیال داشتم اما خیلی زود پلیس متوجه شد که همه ی این حرفها و کارها خیالپردازی بوده است، در حال حاضر که این مطلب را می نویسم در آسایشگاه روانی بستری و تحت مراقبت هستم در هر صورت همه چی آرومه و من خیلی خوشبختم……و در فکرم پس از ترخیص نقش بیماری با اختلات اضطرابی را ایفا کنم فقط نگرانم که خوب دیده نشوم چون فکر می کنم این نقش در جامعه کلیشه ای شده…
نویسنده : بابک وفائی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











