خدایا در کار خویش حیرانم
مانده ام در ابهام و تشویش، گریانم
که دانشجویم و نیستم
دانشگاهم و نیستم
اینجایم و نیستم
نمیدانم که هستم یا نیستم
که اگر هستی این باشد
نیستی چیست؟
و اگر نیستم!
که دیگر هیچ
اولین دانشگاه را زمین نهادی
اولین دانشجو را آدم
کاملترین علم را قرآن
که ختم نمودی آن را در دنیا
و استادش را نبی خواندی
و آن را آخرین منجی نجات
مرا خواندی در کتابت
و آنانی را که می دانند
و آموختی ام که بدانم
آنگاه دانستن را بیان داشتی
که آن کلیدش پرسش است
خدایا چه گویم از سوال
که ترسانم از پرسیدنش
و لرزانم از عاقبتش
خدایا، دانشگاه علومت
دانشگاه وجودت را فراموشم ساخت
که بسیارند علوم بی پایه دنیا
و اندک اند آموزشگاه فضلت برای ما
انگار به راستی خدای دانشکده من مرده است
و یا خدا، در دانشکده من دگر مرده است


