مرا پنجاه سال ازعمر طی شد
همه شهریور و مرداد، دی شد
بسی تیر آمد و خرداد بگذشت
نفهمیدم مرا مهرت به کی شد؟
زفروردین که آمد روز نوروز
دو زلفانش خراج ملک ری شد
مه اردیبهشتی پس کجایی؟
مرا آبان و اسفندم به می شد
شبم یلدا و روزم روز آذر
عجب درحال من ازکار وی شد
همي وعده دهی من را به بهمن
بگو دلدار من پس وعده کی شد؟
مرا سالی شد و ماهم نیامد
دل نالان من از ناله نی شد
اگر نایی به شهرِ نی سواران
چرا باید سوار چوبِ نی شد؟
حاج اکبری


