لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 18 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

نونا فکرو و خاله قادی – حلفه ی دوم-

گل بود و بنفشه بود و خدای بزرگ به روی بچه ها می خندید . یه پنج شنبه ی طلایی ، خورشید خانوم چشمای خوشگلشو وا کرد و از پشت پنجره صورت نونا خانم رو توی رختخواب بوسید.
خاله مگسه که وز وز کنان از لای پنجره داخل اتاق شده بود . از اینکه می دید نونا خانموم هنوز از خواب پانشده ، حسودیش شد و نوک دماغشو ؛ محکم قلقلک داد !
نونا خانوم ، توخواب ؛ لباشو غنچه کرد و نوک دماغشو نوازش کرد تا خاله مگسه کنار بره . اما خاله مگسه هی بر می گشت و بازم دماغشو قلقلک می داد. نونا خانوم چشماشو وا کرد و نیم خیز شد که خاله مگسه ر و بگیره ، اما وزوزو پرید و وز وز کنان ، از لای پنجره فرار کرد.
نونا کوچولو نگاهی به دوروبرش کرد و با خودش گفت :
-« چقدر حیف شد ! اگه خاله مگسه دماغمو قلقلک نداده بود . هنوزم خواب قصه های خاله کلاغی رو می دیدم ! »
اینو که گفت ، ملحفه رو کنار زد و از جا بلند شد ، رختخوابشو مرتب کرد و رو تختش گذاشت. اونوقت مثل همیشه دست و صورتشو شست و درحالی که تبلتشو ور می داشت ، با انتخاب یه موزیک خوشگل شروع به نرمش کرد. بعدشم رفت سراغ یخچال تا صبحونه ی خوشمزه ای رو که مامانش واسش کنار گذاشته بود بیرون بیاره و بخوره.
مامانی واسش لقمه ی گردو پنیر گذاشته بود و بهش گفته بود . دختر گلم صبح که از خواب پا شدی ، لقمه تو بخور تا با هوش و حواس بیشتری بتونی درساتو بخونی. نونا خانوم درحال خوردن صبحونه بود که تبلتش زنگ خورد . گوشی رو ورداشت و گفت :
– بله …بفرمایین»
– از اونور خط شنید که یکی می گه :
– « سلام ، ببخشین من ، شماره ی نونا خانوم رو گرفتم ؟»
– « سلام … بله درست گرفتین ، نونا فکرو هستم. شما؟»
– « اوه ، چه خوب …من…من قادی قد قد هستم !»
نونا خانوم لبخندی زد و با تعجب پرسید:
– « هه ، چی چی قدقد؟»
– « گفتم که قادی قدقد! »
– « ببخشین …… هنوز شما رو بجا نیاوردم ، میشه آشنایی بیشتری بهم بدین؟»
قادی قدقد یه کم مکث کرد و بعدش جواب داد:
– « خب ، چیزه …اینه ……من …..خودمم…..اوا، چی دارم میگم……من ؛ مامان جوجه طلایی هستم…..»
نونا خانوم با شنیدن اسم جوجه طلایی ، با خوش حالی گفت:
– « سلام …مامان مرغی……حالتون چطوره ، جوجه طلایی چیکار می کنه ؟ چه عجب یادی از ماکردین….»
قادی قدقد آه سردی کشید و گفت:
– « نونا خانم ، دست رو دلم نذار که می ترکه !!»
نونا خانوم با عجله گفت:
– « خدا نکنه ، خاله مرغی ؛ مگه چی شده؟»
– « می دونی ، نونا جون ، جوجه طلاییم ، بجای درس خوندن همه ش داره با تبلتش بازی می کنه. من…من تو تبلتش فایلای درسی گذاشتم. ولی….ولی بیشتر وقتشو به بازی لمسی می گذرونه و بعدش میگه …مامان قادی ! خسته م خوابم میاد… چهارشنبه ای ؛ وقتی که خانم معلمش دیده داره زیر میز ، یواشکی جوک می خونه ، عصبانی شده و تبلتشو گرفته و گفته به مامان قادی بگو فردا بیاد مدرسه….بخدا منم خجالت میکشم پیش خانم معلمش برم…الآنم جوجه م ، لای پروبالم قایم شده و خودشو زده به خواب!! »
نونا خانوم که با دقت داشت به حرفای خانوم قادی گوش می داد ، یه کم فکر کرد و بعدش گفت:
– « مامان قادی ، چه خوب کردی بهم زنگ زدی…..من یه فکری دارم که می خوام با شما در میون بذارم .»
خانم مرغی گفت:
– « چه فکری…»
– نونا خانوم گفت:
– « صدای خودشو ضبط کن که میگه : درسام به وقت ، بازی ؛ یه وقت ، اونوقت بجای زنگ تبلت و اخطار اس ام اس انتخابش کن که زود زود به یادش بیاره که درساشو به وقت خودش بخونه و همه ش بازی بازی نکنه »
خانم قادی پرسید:
– « دیگه چی کارکنم……»
نونا خانوم با صدای کشیده ای گفت :
– « مامان قادی ، قرار بود شمام تو فکر کردن کمکم کنین آ…»
مامان قادی فکری کرد و بعدش گفت :
– « آهان …..شمام همین کار رو تو تبلتتون انجام بدین …اونوقتش بیاین خونه ما و بگین خاله قادی …..من و همکلاسیامم این کارو کردیم و چون از درسامون نمره ی عالی گرفتیم هم خانم معلم ، هم بابا ، مامانامون بهمون کادو دادن . »
نونا خانوم گفت:
– « آفرین به این همه زرنگی خاله قادی ، منم به مامان بابام می گم تو تبلتم فایلای صوتی درسی بذارن تا بتونم گوش کنم و به خاطر بسپرمشون.»
خاله قادی خندید و گفت :
– « آفرین نونا خانم …..راست میگن که نونا فکرو با فکرش خوشگله !!»
نونا خانوم یه کمی خجالت کشید و با ناز گفت :
– « خب ؛ ما اینیم دیگه ……. نونا فکرو……»
قصه ی ما به چی رسید ؟
کلاغه به آشیون رسید.
سامرند داودی. 94/2/31

نویسنده : سامرند داودی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات