خاتون
نسیم تان
گلوی شهر را میفشارد
حتی کلاغها ؛
به بودنتان یقین دارند
بیخانمانها ؛
خانه سوز ِ آتش ِ چشمتان شدهاند
دیگر
غریبهای نیست شما را نشناسد
تبعیدتان نتیجه نداد
خانهنشین شوید بانو
در میخانه تیمارستان بنا کردیم !
فایده ندارد
این را ؛
انبوه ِ ولگردهای بیخانمان ِ غریبه
گواهی میدهد…
نقاب بر ندارید
تنها عاقل ِ کور ِ این شهر منم
مَرکبی به عاریه گرفتهام
سوار شوید
کاسه ِ صبر ِ این شهر چندی شکسته
بیش از این طاقت ِ عشق ندارد !
بروید
در آن سوی افق
به کشورهایی محتاج ِ فاتحی ِ نادری
سوار شوید ، تصدقتان شوم
نگران زنبقها نباشید
مثل نسیمت
مراقبشان هستم…
کبودی ِ شهر سرازیر شده
برایتان وقت میخرم
بروید
دور شوید
هرچه دورتر…
خسروهایی [ همچو من ]
به لیلاهایی [ چون شما ]
نیاز دارد …
#حسین_برقی | چ ِ


