سلانه سلانه
نفس میکشید
بخار باروت را
چه تصنیف بیرحمی
صدای پوتین در گودال خون
چه سرود دحشتناکی
سوت خمپاره
و تلاقی این دو
ملودی مرگ است
زبانی مهجور
زبان زخم سیاه
لهجهی دهان تفنگ
و گویش گلنگدن
ادبیات بازنده به میدان میآید
در شعر جوهر پریده
با امضای لگد شدن
همزمان
با سرهای خم به تعظیم گلوله
تا
هواشناسی
همگی قیچی میشوند
وقتی
پسرکی در سپتامبر
میلرزد
و عروسکی در آوار
میخندد
شاید
اگر پوکهها
درین
خاک ناپاک و جوی خون
جوانه میدادند و ثمر
جنگ تمام میشد !
– توپ میغرد –
حرفم را قطع میکند
فریاد مجروح بلندتر است
یا بُرد توپ ؟
– نمیدانم –
از سرم میپراند
خاطراتم را
موجِ انفجار
بیشک
فارقالتحصیل جنگ میداند
با تمام وجود و دقت گوش میداد
از ابتدای جنگ
– که خوابیده بود –
تا انتهای جنگ
– که مرده بود –
با سینهای فراخ از ترکشِ نعلی
اما
دیکتهای غلط بود
جواب مسلسل با نارنجک
با این وجود
فلسفه میجهید
از شاهرگ گردن
در وقفههای تعویض خشاب
و پردهای سورئال
در دو سو …


