میرشکال
×*×*×
در سره تری که برف زمستان نشسته بود بر پیشانی پُک و ریش چَویل نزده بود سُک و خواب بود هنوز چشم سیسَه و تُوگ و بهار تازه از هم آغوشی زمستان بلند شده بود باد شمال از جانب سرحد وزیدن گرفت و بوی سَل و دَو رسید به مشام میرشکال و پر گرفت شاهین خیالش به سمت کوه و شکار
،
میرشکال تفنگ کُنجی وَرچین خویش را روغن مالیده و قطار دو رَوی خویش را از فشنگهای تاجی و ام ام پر کرده و نان و قاتقی مختصر در توبره گذاشته و یار غار خویش را بعنوان (چووَکی ) همراه نموده و راهی شدند
،
قرار بر این گذاشتند که شب را در کهله ی پیپو گذرانده و نهار را بصرف کباب کبک در درویشی بخورند و تا پازنی شکار نکنند، برنگردند
،
میرشکال عیال را گفت :قابلمه را بگذار که فردا شب شام کله پاچه آهو خواهیم پخت و کودکان را نوید داد به شکم سیری از کباب مفت
،
شب چادر سیاهش را بسر کشیده بود که به پیپو رسیدند دو گانه ای در پیشگاه یگانه به جای آورده ودر مختصر فضای کِهلَه سر را نهاد بر تشک زمین و لحاف آسمان بر سر کشید و پای افزار زیر سر نهاد تا مُونگی(چُرتی) بزند و چووکی را سفارش کرد که چشمش به سوراخ کِهله باشد و گوش را به انتظار شنیدن صدای پای شکار نهاده و انگشتش به روی ماشه آماده
،
هنوز چشمش گرم نشده بود که چووکی بیدارش کرد که بلند شو که شَبَحی دارد به ما نزدیک میشود به هوای صدای پایش به گمانم خرسی باشد میرشکال چشم مالیدنی کرد و خیره شد به سوراخ کِهله و گفت اقبال به ما رو آورده پازن نُه سالی است که بارها اوصافش را شنیده ام چیزی نگو که رَم میکند
،
آرام گَلن گَلدَن تفنگ را کشیده و قنداق را به سینه چسپانده و نوک مَگسَک را با چاک همسو کرد چووکی گفت بزن دیگه میرشکال گفت میخواهم طوری بزنم که پوستش خراب نشود برای تاکسیدرمی سالم میخواهمش پس از مدتی کُور کردن(دقت کردن) صدای ناله برنو رفت تا رسید به گوش زرد کمر
،
هر دو به سرعت برق و باد از کِهله بدر شده و به سمت قتلگاه روان ، از پی خونی که ریخته بود رفتند تا در غَزی (شکاف) فتاده دیدند حیوانی عظیم الجثه را
،
حیوان بیچاره که زخمی جهالت آنها شده بود در حالت احتضار نیم نگاهی کرد و تاسف خورد بر حماقتشان و سر برخاک نهاد و جان داد
،
میرشکال به چووکی گفت سالم پوستش را در بیار و چووکی آرام آرام مشغول پوست کَندن شد تا رسید به پاهای حیوان که چشمش از تعجب گِرد شد
،
میرشکال را صدا زد که این حیوان سُم دارد میرشکال گفت مگر انتظار داشتی پنجه داشته باشد آهو باید سُم داشته باشد چووکی گفت نه یعنی سُمَش شکافته نیست
میرشکال گفت پازن که پیر شود شکاف سُمش پُر میشود
کشان کشان حیوان را تا سر چشمه کشیدند سپیدی سحر که بر سیاهی شب غالب گشت معلوم شد الاغی را شکار کرده اند میرشکال گفت این راز بین ما محفوظ بماند.
چطور این راز برملا شد خود رازی است که کسی نمیداند
آفتاب که بالا آمد نان و خرما و پیازی تناول کردند و دست از پا درازتر از همان راهی که رفته بودند برگشتند







