خیالت سایه بان کرده به روی فکر تبدارم
نشسته جغد تنهایی به روی بام و دیوارم
نهنگم من نهنگی که هوای ساحلت کرده
به ساحل میزنم سر را به دامان تو بگذارم
منم آن خاتم نابی که در دست گدا مانده
که روزی سرسبد بودم اگر چه اینچنین خارم
چه شوری می کنی برپا به هر زخمه به جان من
نشستی بی گمان در نغمه های شور هر تارم
نوشتی عشق را در ساحل امنم تماشا کن
و میدانم تو میدانی که من هم دوستت دارم


