لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 15 مهر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

مَسَچِینا …!

داستانک
مَسَچیِنا …!
نوجوان بودم و یک مرغ داشتم  به رنگ  ِ حنایی و از نظر عاطفی خیلی خیلی خیلی نسبت به آن علاقهمند بودم  بیشتر ایام شادی و خوشخالی ام را با آن طی می کردم  آن هم نسبت به من عادت کرده بود و به  اصطلاح دستی بود  یک روز
پسر عمه ی بزرگم آمد پیشمان و پدرم به او گفت : اسماعیل بیا این مرغ مهدی رو بکش زیرا
سن اش زیاد شده  که اسماعیل هم مَسَچیِنای مرا بهش آب داد و روبه قبله اش کرد و پاهایش را زیر دوپایی پایش قرار دادو زبانش را از کامش بیرون نگهداشت و  با بی انصافی تمام  کار بزرگی را زیر گلویش قرار داد و شروع به بریدن کرد و من متوجه شدم بعداز این کار وحشتناک مَسَچیِنای من آنقدر جسم بی جانش را به اینطرف و آنطرف کوبید تا اینکه تسلیم شوم سرنوشت وحشتناک شد …!
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :