داستانک
مَسَچیِنا …!
نوجوان بودم و یک مرغ داشتم به رنگ ِ حنایی و از نظر عاطفی خیلی خیلی خیلی نسبت به آن علاقهمند بودم بیشتر ایام شادی و خوشخالی ام را با آن طی می کردم آن هم نسبت به من عادت کرده بود و به اصطلاح دستی بود یک روز
پسر عمه ی بزرگم آمد پیشمان و پدرم به او گفت : اسماعیل بیا این مرغ مهدی رو بکش زیرا
سن اش زیاد شده که اسماعیل هم مَسَچیِنای مرا بهش آب داد و روبه قبله اش کرد و پاهایش را زیر دوپایی پایش قرار دادو زبانش را از کامش بیرون نگهداشت و با بی انصافی تمام کار بزرگی را زیر گلویش قرار داد و شروع به بریدن کرد و من متوجه شدم بعداز این کار وحشتناک مَسَچیِنای من آنقدر جسم بی جانش را به اینطرف و آنطرف کوبید تا اینکه تسلیم شوم سرنوشت وحشتناک شد …!
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی







