از خواب که پرید هوا هنوز رنگ سبز چراغ خواب را داشت .پرده را کنار زد و از آن بالا آقای نارنجی پوش را دید که جارو می زد کنار جدول خیابان را .با نگاه دنبالش کرد تا یک ماشین از پیچ کوچه با چراغهای روشن وارد خیابان شد و درست روبروی ساختمانشان ایستاد .یک مرد قد بلند کیفی را از صندوق برداشت و درست یک دقیقه بعد زنگ آپارتمانش به صدا در آمد .قلبش ریخت .در اصلی که این موقع قفل بود و سرایدار هم که خواب بود .جای نگرانی نبود .گوشی آیفون را برداشت و گفت : کیه ؟
صدای مرد غریبه نا آشنا بود .
با خونسردی تمام گفت : اشتباه زنگ زدین
گوشی را گذاشت و خودش را ولو کرد روی کاناپه .با بی میلی کنترل تلویزیون را برداشت اما یک نقطه قرمز وسط شیشه تلویزیون کنجکاویش را زیاد کرد.نقطه چشمک زن بود و هربار خاموش وروشن می شد.
برگشت و نور لیزری افتاد توی چشمش .جیغ زد و از خواب پرید.
یک لیوان آب سرد خورد و چراغ را روشن کرد .از وحشت خوابش دیگر هیچ میلی به خواب نداشت .تلویزیون را روشن کرد تا کمی سروصدا سکوت دیوانه کننده را از میان ببرد.
هنوز دستش روی کنترل تلویزیون بود که زنگ تلفن بند دلش رابرید.
گوشی را نگاه کرد تا شماره اش را ببیند اما شماره به ذهنش آشنا نبود.برنداشت .اما بعد از چند ثانیه دوباره تلفن زنگ خورد.همان شماره بود .
گوشی را برداشت و با صدای بلندی گفت : الو ؟
سرایدار بود .
– خانم حسامی یک اقایی می خوان بیان بالا میگن کار فوری باش ما دارند یا میخواین شما بیاین لابی ؟
– بگو میام لابی الان میام
قلبش هزار بار می زد.تند تند این موقع شب از خواب تا الان همه اش شد کابوس
شیر اب را باز کرد و تند تند به صورتش زد.با حوله صورتش را خشک کرد و از توی اینه احساس کرد موهایش دارند به سمت بالا کشیده می شوند.
روسری روی سرش انداخت و در را بست و ایستاد تا اسانسور خواب هفت طبقه را بالا بیاید.
توی اسانسور از اینه قدی خودش را برانداز کرد . با این مانتو و دمپایی و یه تور نازک روی سرش با صوت بدون ارایش دقیقا حال و روز زنی را داشت که بعد از زایمان دکتر گفته است باید پیاده روی کنی و کمی به این فکرش خندید .آسانسور که ایستاد قلبش دوباره زد.در آسانسور که باز شد.
سرایدار گفت : آقا تو لابی نشستن براشون چای هم بردم
حسامی با اخم نگاهی قایمکی کرد به سمت لابی و صورت مرد ناشناس را که داشت با موبایلش بازی می کرد را دید .
کمی در راه رفتنش صدا درست کرد که توجه مرد ناشناس را جلب کند.
ناشناس بلند شد و گفت : خانم حسامی ؟سلام
حسامی گفت : سلام این موقع شب چه اتفاقی افتاده ؟
ناشناس گفت : هیچی من عذر می خوام اما باید به شما اطلاع بدم کتابتون فردا از نمایشگاه جمع میشه خودتونم فردا اصلا نیایین اون سمتا همین خداحافظ
و سریع رفت .
حسامی با تعجب نگاهی کرد و پاسست کرد . برگشت و به سرایدار گفت : یه کم اب به من بده
حسامی اب را یواش یواش خورد و یکباره گفت : راستی با موبایل خودش زنگ زدی اره ؟
سرایدار گفت : اره خوب این قانونه ساختمانه غریبه هارو میگیم با تلفن خودشون زنگ بزنن که شمارشونو داشته باشیم
حسامی با دو از پله ها رفت .اصلا فکرش کار نمی کرد که منتظر اسانسور بمانبا نفس نفس وارد اتاق شد.گوشی تلفن را برداشت و شروع کرد به شماره گیری .
اماتلفن خاموش بود.دوباره گرفت باز هم همین پیغام را می داد.این بار یکی با دقت گرفت اما باز هم خاموش بود .گوشی را رها کرد و از پشت پنجره بیرون را نگاه کرد .مامور شهرداری نبودش .
احساس کرد از ان بالا دغارد سر گیجه می گیرد.
کتابش را از روی میز برداشت مورچه ها رژه می روند .
ورق زد .
نانوایی شلوغ
مورچه ها رژه می روند
خرده نانها را باد می برد
از سری داستانهای بدون طرح در یک نشست مهران کاظمی
نویسنده : مهران کاظمی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











