خوش آن نگاهی که چنین روحم به یغما میبرد
دل میبرد جان میبرد صبر از دل ما میبرد
قایق منم ساحل تویی آرام می گیرد دلم
وقتی نسیم عاشقی دستی به دریا می برد
خورشید شانه میکشد موی پریشان مرا
وقتی که ماه روی تو چشمان شهلا میبرد
لمس نگاهت آتشی از جنس فانوس شب است
این قلب عریان مرا یا میدرد یا میبَرد
میلغزد آن دستان تو چون موجهایی بر تنم
این بوسهها عشق مرا آخر به رسوا میبرد
تو کیستی که این چنین خواب شبم را بردهای
کابوس دنیای مرا دستان رویا میبرد


