داستانک
مهمان ناخوانده …!
تقریباََ نزدیک اذان مغرب و عِشاء بود که ایمان و فاطمه و رضا پسر همسایه ی آپارتمان روبرویی ما داشت به بچه هایم بازی می کرد که ناگهان به وجود یک پرنده ی ناشناخته ای که مشکی بود و دور تادور خونه چرخ می زد توجه بچه ها رو به خودش جلب کرد ایمان و فاطمه گفتند : بابا بابا
او جا رو ببین پرنده آمده داخل خونه ی ما دور تادور لُوستر خونه یمان چرخ می زند خلاصه پدر آقا رضای قصه یمون رو صدا زدیم و او را از این رخداد مطلع کردیم و آمد خونه دید جل الخالق یک بچه خُفَّاش است به من گفت: یک چادر نمازی چیزی به من بدهید با پرت کردن به طرفش داخل چادر نماز گیر کنه و بگیرمش و ازدرب تراس آزادش کنم و بره گناه داره بلاخره گرفتش و به سرنوشت مهمان ناخوانده ی ما فرصت زندگی دوباره در آسمان قیر گون داد …
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی







