مهمان خدا
(قسمت اول)
رحمان بیات
چند ماهی از پایان خدمت سربازیام میگذشت. از خانهنشینی و قالیبافی دلزده بودم و میخواستم بیرون از خانه برای خودم کاری پیدا کنم، اما پدرم مخالف بود. البته پدرم دغدغههای پدرانه خودش را داشت و من هم آنقدر برایش احترام قائل بودم که نمیتوانستم رودررو با او حرف بزنم؛ برای همین، مادرم معمولاً واسطهی پیامهای من به پدر بود. به هر حال، از نوجوانی به اصرار پدر پای دار قالی نشسته بودم، ولی حالا میخواستم برای آیندهام خودم تصمیم بگیرم.
یک روز ساعت شش صبح، پدر با همان لحن قاطع همیشگیاش از خواب بیدارم کرد و گفت: «رحمان! یا در خانه میمانی و قالیبافی میکنی، یا همین الان از خانه برو بیرون و برای خودت کاری پیدا کن!»
در آن لحظه غافلگیر شده بودم. بین ماندن و ادامه قالیبافی یا رفتن از خانه، باید یکی را انتخاب میکردم. بدون هیچ بحث و جدلی بلند شدم، ساک کهنهای را که در خانه بود را برداشتم و به مقصدی نامعلوم، از خانه زدم بیرون.
همانطور که داشتم پیاده میرفتم، دست در جیبم بردم تا ببینم چقدر پول دارم؛ دیدم وای، من اصلاً پولی ندارم! چون تصمیمم برای رفتن جدی بود برای همین نخواستم به خانه برگردم، با توکل به خدا به راهم ادامه دادم. داشتم پیاده از خیابان فرودگاه زنجان، می گذشتم با کمال تعجب دیدم که فروشگاه لوازمخانگیِ پسرعمویم، محمد، باز است؛ آن هم ساعت هفت صبح! میدانید که فروشگاهها معمولاً این ساعت باز نمیشوند؛ اما انگار به او الهام شده بود که محمد باید آن روز زودتر مغازهاش را باز کند تا گره از کار من باز شود. پسر عمو داشت بیرون مغازه را آب پاشی می کرد رفتم جلو سلام کردم گفتم داری به من پول غرض بدهی او هم بدون اینکه بپرسد کجا میروم یا پول را برای چه میخواهم، مبلغی را که خواسته بودم را به من داد. از او خداحافظی کردم و در ایستگاه جلوتر، سوار اتوبوس شدم.
آن زمان اتوبوس از منطقه اسلامآباد حرکت کرد و از خیابان فرودگاه می گذشت. وارد خیابان امام می شد و در مسیر، از چهارراه امیرکبیر، سبزهمیدان و میدان آزادی عبور کرد تا به «ایستگاه مقدم» می رسید؛ که مسافرانِ تهران، در این ایستگاه پیاده میشدند. وقتی خواستم پیاده شوم که هنوز یک پایم روی پلهی اتوبوس و پای دیگرم روی زمین بود که انگار کسی در گوشم گفت: «به تهران نرو… بیا برو طارم!» صدا آنقدر واضح بود که جای هیچ شک و شبههای برایم نداشت. فوری از پیاده شدن پشیمان شدم، برگشتم و دوباره روی صندلی نشستم تا به میدان هنرستان بروم؛ که مینیبوسهای طارم از میدان هنرستان مسافر سوار میکردند.
با اینکه نام طارم را شنیده بودم، اما تا آن زمان من به این شهر نرفته بودم؛ اصلاً تا آن روز از زنجان خارج نشده بودم. با بیم و امید سوار مینیبوس شدم و در یکی از صندلی های مینیبوس نشستم و بیخبر از آیندهای که در پیشرو داشتم، غرق در افکارم خود شدم. چون من نمیدانستم طارم کجاست و یا اینکه شنیده بودم که کار در طارم بیشتر کشاورزی است و من هم که اصلاً سررشتهای از آن نداشتم. در همین فکرها بودم که دو نفر سوار شدند و با اینکه صندلیهای دیگر خالی بود، آمدند و درست کنار من نشستند. از صحبتهایشان معلوم بود که در همین میدان هنرستان قبل سوار شدن ، با هم آشنا شدهاند. یکی از آن دو نفر مرد مسنی بود که بعدها به او «اوستا علی» میگفتیم و دیگری جوانی به نام حمید بود.
وقتی حمید کنارم نشست و سلام و علیکی کردیم، من دوباره به فکر و خیال خودم مشغول شدم که شنیدم حمید از اوستا علی می پرسید: «اوستا، الان تو طارم کاری پیدا میشود؟»
اوستا علی هم بدون معطلی در جوابش گفت: «من بنا هستم و جایی که کار میکنم، گمانم به دو کارگر نیاز داشته باشند.»
انگار این گفتگو دقیقاً برای پاسخ به دغدغههای من بود. بدون معطلی پرسیدم: «اوستا، برای من هم کاری پیدا میشود؟»
ادامه دارد…







