فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 30 فروردین 1403

مهدی بشیری

مهدی بشیری
مهدی بشیری

مهدی بشیری

مهدی بشیری در سال ١٣٥٢ در شهرستان سنقروکلیایی از استان کرمانشاه بدنیا آمد در همان دوران تحصیل و در مقطع راهنمایی به سرودن شعر پرداخت و در دوران دبیرستان بطور جدی سرودن را ادامه داد و افتخار شاگردی اساتیدی چون محمد جواد محبت و محمدرضا مهدیزاده را دارد . اودر مدت تحصیل در دوران دبیرستان ٣بار برگزیده شدن بعنوان نفر اول در شهرستان سنقرو ١ بار نفر اول مسابقات شعر دانش آموزی استان کرمانشاه و یک بار نفر چهارم مسابقات کشوری را تجربه نمود .
وی همچنین همکاری با مجله اطلاعات هفتگی در زمینه سرودن شعر جدی و طنز را از همان سال ١٣٧١ آغاز نمود او پس از یک وقفه چندساله بدلیل مشغله فراوان با مطبوعات قطع همکاری نمود، ولی گسترش فضای مجازی و امکان دسترسی ساده و راحت تر در این فضا اقدام به ایجاد کانال و انتشار آثار خود نموده و درحال آماده کردن زمینه چاپ مجموعه های شعر خود می باشد .
وی در تمامی قالبها ی کلاسیک و همچنین شعر نو و سپید و آزاد طبع آزمایی نموده ولی  امروز  همه مهدی بشیری را  بیشتر با رباعی هایش می شناسند و بیشترآثار او در قالب رباعی می باشد و علاقه فراوانی به این قالب زیبای کلاسیک دارد
با هم چند نمونه از آثار او را مرور میکنیم.

1
بیهوده نبوده دل به نامت زده اند

حرف از خط وخال وزلف وقامت زده اند

از خال کنار لب تو فهمیدم

هر جا که مهم است علامت زده اند

٢

یا فرصت پیش آمده بر باد بده

یا حنجره را فرصت فریاد بده

حالا که به دنیای قفس محکومی

پرواز خودت را به قفس یاد بده

٣

چشم تو به چشم من قشنگ آمده است

میشی به شکار یک پلنگ آمده است

در نقطه برخورد نگاه من و تو ….

افسوس که قافیه به تنگ آمده است

٤

یک مشت غزل بلای جانم شده اند

این قافیه ها قفل دهانم شده اند

این دلخوشی تلخ _ رباعی هایم _

حالا  گره  کور  زبانم  شده اند

٥

زخم غم دوری تو زخمی کاری ست

برگرد، که پاسخ دل ما آری ست

گفتند سخن هزار بار از مجنون

این قصه برای دل ما تکراری ست

٦
 

ماشين نزول عشق را می دانیم

در کشف و شهود بارش بارانیم

با این همه ادعا که داریم ، هنوز

در منطق یک مورچه سرگردانیم

٧

دنیا شده تا ، به کام نامردی تو

افتاده دلم ، به دام نامردی تو

این نامه ی آخرین خود را باید

آغاز کنم ، بنام نامردی تو

٨

سوگند به آیه آیه ی چشمانت

فهمیده ام از کنایه ی چشمانت

یک گله ی گرگ ، در کمین میشی

خوابیده به زیر سایه ی چشمانت

٩

تا نقش بر آب می زنی ، میترسم

بر چهره نقاب میزنی ، می ترسم

از اینکه بخوابی ،بخدا ترسی نیست

خود را که به خواب می زنی ،می ترسم !!

١٠

کابوس شده ست همدم شب هایت

افروخته لبهای تو از تب هایت

تا سبز شود بوسه ، لبم خواهد ماند

در پشت چراغ قرمز لب ها یت

١١

دلتنگ توام در این شب بارانی

شعری به لطافت دلت می خوانی

من مانده ام و شب و غم و تنهایی

با من تو چه کرده ای ؟خودت می دانی !!!

١٢

از کوچه ی ما رفت و فراموشم کرد

با خاطره ای تلخ ،هم آغوشم کرد

سیگار هم امروز که حالم را دید ….

یک پک به لبانم زد و خاموشم کرد !!!

١٣

تقدیم به مهربانی های تو با همه ی نامهربانی های ما

از بس که غروب جمعه غم می ریزد

دل مثل بنای ارگ بم می ریزد

یک روز دگر کاش بیایی ، آقا !!!!

برنامه ی جمعه مان به هم می ریزد

١٤

دیگر نه ، نمی شود که اصرار کنم

عاشق شدنم را به تو ، انکار کنم

با بانگ اذان عشق،  بگذار که با

بوسیدن لبهای تو افطار کنم

١٥

دنیای من از دوری تو زیر غم است

حتی اگر این فاصله چندین قدم است

هر گاه که چهره ات بگیرد بی شک

واجب شدن نماز آیات کم است