مهتاب شهرزاد
دلبری دارم که «محبوبم» خطابم میکند،
عاشقتر ز پروین، «ماهرویم» میخوانَد مرا.
دلبری دارم که «نازنینم» خطابم میکند،
با صدای گرمِ خود، آرامِ جانم میکند.
دلبری دارم که «گلبرگ» خطابم میکند،
با نوازشهایش، غرقِ نازم میکند.
دلبری دارم که ز حافظ محبوبتر است،
با غزلهایش، دلِ شاخهنباتم میبَرَد.
دلبرم «شهرزادِ قصهگو» خوانَد مرا،
شهریار عاشق گردد آخر به دام.
در قصههایم، ز خسرو عاشقتر است،
مرا شیرینتر ز هر شیرین میخوانَد.
دلبرم گه در میانِ مردم، دلگیر است،
نیمهشب باز آید، احوالِ دلم میگیرد.
روز «گیسوکمند» و شب «جادوگر» خطابم میکند،
گاه میرَنجم ز او، گاه خود را تسلیمم میکند.
اما لبخندش که میآید، غصه از یادم میرود،
هرچه با من میکند، باز هم دلم سویش میرود.
وقتِ سحر، با مهربانی بیدارم میکند،
با همان لحنِ شیرینش، خواب از چشمم میبَرَد.
قهر که میکنم، «دخترِ نازدانه» میخوانَد مرا،
صد رحمت گوید بر مهری که ناز میکند به ماه.
گاه در سحر «اردکِ زشت» خطابم میکند،
با خنده آب میپاشد و صبحم را تازه میکند.
گاه نگاهم میکند، گونههایم سرخ میشود،
لالهباغی میشوم، «باغبان» صدایم میزند.
دستِ نازش با لطافت، غنچهای وا میکند،
هرچه خواهم از او، بیمنت عطایم میکند.
وقتِ غذا «آشپزِ خانه» صدایم میزند،
با عطرِ غذایش، «عزیزم» میخوانَد مرا.
بعدِ ناهار، خستگی را بهانهٔ ناز میکند،
با آن همه ناز، «نازنینم» میخوانَد مرا.
هر نامی که بر من میگذارد، عاشقترم میکند،
دلبرِ دیوانهٔ من، عجب چربزبانی میکند!
هر نامش یک ترانه، هر نگاهش یک بهانه است،
دلبرِ من، چه دلنوازانه مرا عاشقتر میکند


