لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

من و سامی

سامي، پاشو! پاشو! بين چه بلايي سرم اومده! گرچه تو خونسردتر از اوني كه اگه بفهمي دنيا رو آب برده آرامش ته دلت اندازة يه اپسيلون تكون بخوره اينگاري آدرنالين خونت هميشه ثابته و هيچي نمي تونه تعادلشو بهم بزنه.
خوب يادمه وقتي بابا از دنيا رفت و من مي خواستم بغلت كنم تا تو آغوشت هق هق بزنم چطور جا خالي دادي و با كمال خونسردي گفتي مرگ مسيريِ كه همه اونو طي مي كنند . تازه اين جمله كه خيلي با كلاس بود. وقتي خيلي احساساتي مي شي و مي خواي بِم بگي خواهر عزيزم دلم برايت يه ذره شده مدتيه ازّت بي خبرم؛ مختصر و مفيد ميگي: عوضي،كجايي؟مُردي!
اي بابا، تو كه هنوز خوابي ! در همين لحظه صداي زنگ تلفن به صدا در مي آيد و سامي با رخساري رنگ پريده و لبهايي خشكيده ، نفس زنان از خواب بر مي خيزد . همسرش از او مي پرسد :
” چيه باز كابوس ديدي ؟ راستي! چرا جواب تلفنو نمي دي ؟ بيچاره خودشو كشت.”
سامي مي گويد:
” آخه اين كيه كه كله سحر زنگ مي زنه، لابد دوباره اون آبجي بي مزه مون سانازِ كه مي خواد بگه غرض
مزاحمت بود كه بحمد لله حاصل شد. “
همسرش از جاي بر مي خيزد و گوشي را بلند مي كند. آن طرف خط ‌ پليس جاده بود كه خبر مي دهد:
” منزل آقاي نصيري، متاسفانه طي تصادفي كه ساعتِ ….! ”

نویسنده : آزاده پورصدامی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات