سامي، پاشو! پاشو! بين چه بلايي سرم اومده! گرچه تو خونسردتر از اوني كه اگه بفهمي دنيا رو آب برده آرامش ته دلت اندازة يه اپسيلون تكون بخوره اينگاري آدرنالين خونت هميشه ثابته و هيچي نمي تونه تعادلشو بهم بزنه.
خوب يادمه وقتي بابا از دنيا رفت و من مي خواستم بغلت كنم تا تو آغوشت هق هق بزنم چطور جا خالي دادي و با كمال خونسردي گفتي مرگ مسيريِ كه همه اونو طي مي كنند . تازه اين جمله كه خيلي با كلاس بود. وقتي خيلي احساساتي مي شي و مي خواي بِم بگي خواهر عزيزم دلم برايت يه ذره شده مدتيه ازّت بي خبرم؛ مختصر و مفيد ميگي: عوضي،كجايي؟مُردي!
اي بابا، تو كه هنوز خوابي ! در همين لحظه صداي زنگ تلفن به صدا در مي آيد و سامي با رخساري رنگ پريده و لبهايي خشكيده ، نفس زنان از خواب بر مي خيزد . همسرش از او مي پرسد :
” چيه باز كابوس ديدي ؟ راستي! چرا جواب تلفنو نمي دي ؟ بيچاره خودشو كشت.”
سامي مي گويد:
” آخه اين كيه كه كله سحر زنگ مي زنه، لابد دوباره اون آبجي بي مزه مون سانازِ كه مي خواد بگه غرض
مزاحمت بود كه بحمد لله حاصل شد. “
همسرش از جاي بر مي خيزد و گوشي را بلند مي كند. آن طرف خط پليس جاده بود كه خبر مي دهد:
” منزل آقاي نصيري، متاسفانه طي تصادفي كه ساعتِ ….! ”
نویسنده : آزاده پورصدامی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











