انکس که برد تاب و توان از من تو
بر عشق نشاند تن و جان از من تو
عمری نزده حرف و سخن با کس، من
از یاد برد مهر چنان از من تو
در کنج غمش سر به دو زانویش، من
دلخوش نکند عمر گران از من تو
چون خسته دلی که می رود هر سو، من
فرتوت کند جسم جوان از من تو
مجنون شده آواره ی صحرایی، من
آهو شده لیلای نهان از من تو
دریاب دلی را که خرابت چون، من
ناکام مکن وصلت دل از من تو
سعادت کریمی


