فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 3 اردیبهشت 1403

من دلبری ندیدم کش زین نهاد باشد

مـن دلـبــری نـدیـدم کـش زیـن نـهـاد بــاشـدزیـن فـتـنـه هـا دلـم را بـسـیـار یـاد بـاشـدبــگـذشـت دی بــه شـادی و امـروز نـامـرادیآری نــه کـــارهــا…

مـن دلـبــری نـدیـدم کـش زیـن نـهـاد بــاشـدزیـن فـتـنـه هـا دلـم را بـسـیـار یـاد بـاشـد
بــگـذشـت دی بــه شـادی و امـروز نـامـرادیآری نــه کـــارهــا را دایــم مـــراد بـــاشـــد
نـزلـی دگـر طـلـب کـن، ای دل، ز کـویش ایـرادر شـهر عـشـقبـازان غم خـانه زاد بـاشـد
آیـد بــه عــشــق پــیـدا مـردی کـه غـازیـان رامــیــدان تــیـغ بــازی مــیــدان داد بــاشــد
ای دوست، چند سوزی کاخر چرا خوری غم؟آن کیست کو نخواهد پیوسته شاد باشد؟
گر تو خوشی به خونم، من خویش را بـسوزمجـایـی کـه آب نـبـود، روزی کـه بـاد بـاشـد
گفـتـی کـه پـیش هر کـس چـندین مگیر ناممایـن زار مـانـده دل را کـی ایـسـتـاد بـاشـد
تـعلیم نیست حاجت غم را بـه سینه خستـندر استخوان شکستن گرگ اوستـاد بـاشد
تـرسـم بـه نامرادی جـان در دهم بـه عشقتگـر پـیـش تـو بـمـیـرم آن هـم مـراد بـاشـد
چـون شاهد است سـاقی، یکسو نهیم تـوبـهدر کوی بـت پـرسـتـان تـقوی فسـاد بـاشد
بـسم الله آنچـه خواهی، فرمای، خسرو اینکفـرمـان دوسـتـان را بـر جـان مـفـاد بـاشـد

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج