من بی تو
از من فقط یک جسم ِ بی جان مانده بی تو
یک روی زرد و دست ِ لرزان مانده بی تو
.
از صورتی که خنده بر لب های خود داشت
حالا فقط تصویر ِ گریان مانده بی تو
.
در سرزمین ِ دل که عمری بود، آرام
سیل و بلا و باد و طوفان مانده بی تو
.
از او که آزاد و رها اندر جهان بود
حالا اسیری کنج زندان مانده بی تو
.
از آنکه روز و شب خدا را می پرستید
حالا فقط یک عبد ِ شیطان مانده بی تو
.
از شوق و شور ِ آدم و حوا به آن سیب
تبعیدشان از باغ ِ رضوان مانده بی تو
.
از آنکه یوسف وار، مِهرت را به دل داشت
یعقوب ِ دلتنگی به کنعان مانده بی تو
.
از آن هوای پاک و زیبا و دل انگیز
دود و غبار شهر ِ تهران مانده بی تو
.
با دست، گویا آن گره ها وا نمی شد
بر من فقط آزار ِ دندان مانده بی تو
.
رفتی؟ خدا پشت و پناهت، یار جنگی
یادت ولی اینجا گروگان مانده بی تو
.
این را بدان ای نازنین، تا آخر ِ عمر
شخصی دچار درد هجران مانده بی تو
.
نه راه پس دارد نه راه پیش، انگار
در کار ِ خود هر لحظه حیران مانده بی تو
.
از درد ِ دوری تو شد چون شهریاری
کز غصه هر دم، او غزلخوان مانده بی تو
.
شعر ِ امیر و آه و درد او زِ هجران
چون چکشی بر روی سندان مانده بی تو


