منشور
سعدیا با شور تو منشور شیدایی زدم چلّه بستم سالها منظور را غایی زدم
خون دل آغشته با معجون بودایی زدم “دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم”
“خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم”
زخمه بر قلبم زدی خونابهاش تریاک شد در دل آتش نشستم خاک بر افلاک شد
عشق منزلکرد دردل تا که جان بیباک شد “خرقه پوشان صوامع را دوتایی*چاک شد”
“چون من اَندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم”
لرزههای حس مسدودیکه بر جای اوفتاد با سکوت ممتدم هنگامه در نای اوفتاد
بغضهایم منفجر شد هقهقم های اوفتاد “عقلکل*را آبگینه ریزه در پای اوفتاد”
“بس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم”
مام گیتی از ازل گویا که ما را مست زاد بسکه سر بر نیستی کردیم با هستی عناد
منکه پیش از این نبودم مرد میدان جهاد “پایمردم عقل بود آنگهکه عشقم دست داد”
“پشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم”
عاجزست ازکشتن منهای سرکش، اعتقاد جز بر آنکه توأمان عارض شود دو رویداد
با غروری له شده معشوق آید مهرشاد* “دیو ناری را سر از سودای مایی شد به باد”
“پس من خاکی به حکمت گردن مایی زدم”
من تقلّب کردهام از جزوۀ خطّاط صنع ارّه مویی میکشد بر پیکرم خرّاط صنع
من غلطکردم که دیدم پرتو قیراط صنع “تاب خوردم رشتهوار اندر کف خیّاط صنع”
“پس گره بر خیط خودبینی و خودرأیی زدم”
ماضی مستغرقم در فعل با یاری بعید نیستم، وقتی که میآید درون من پدید
آمدم چیزی بگویم جمله از یادم پرید “تا نباید گشتنم گرد در کس چون کلید”
“بر در دل زآرزو قفل شکیبایی زدم”
حرف دل بسیار، اما کمتر آید در سخن با سکوتش او همیشه نکته میگوید به من
لال میمانم که استاد سخن فرمودهان: ” گر کسی را رغبت دانش بُود گو دم مزن”
” زآنکه من دم در کشیدم تا به دانایی زدم”
از سکوت آسمان پیداست وسع مرتبت شب چنان مرموز که با سایهها در عافیت
سینۀ دریا سرای خلوت است و تزکیت “چون صدف پروردم اندر سینه درّ معرفت”
” تا به جوهر طعنه بر دُرهای دریایی زدم”
تا مُسجّل شد برایم قوّت تقطیر تَمر* پر گشوده پا نهادم روی هر چیزی به نَمر*
عقل سالم را نباشد پنجه با سیلاب غَمر* “بعد ازاین چون مُهر مستقبل نگردم جز به امر”
“پیش از این گر چون فلک چرخی به رعنایی زدم”
ای امیر شاعران در عرصۀ کشف و شهود سایهٔ رحمت همیشه بر سرت باشد عمود
لطف ایزد همدمت گردد معین و بیحدود “کُنیت سعدی فرو شستم ز دیوان وجود”
“پس قدم در حضرت بیچون مولایی زدم”


