دریا بغض کرد
مرد بارید …
درد چشمان تو درمان را به پایان می برد
هجر رویت طاقت جان را به پایان میبرد
یک طرف عباس با شرمندگی در بند مشک
شاعری گویا که دیوان را به پایان میبرد
بر سر نیزه گلویت نغمه ها را ساز کرد
خنجری آغاز قرآن را به پایان میبرد
سوره چشمان شهلایت نفیر جنگ داشت
یک تنه عباس ایمان را به پایان می برد
تیر زهر الود در حلقوم اصغر سبز شد
حرمله مفهوم انسان را به پایان میبرد
نیزه ای بر سینه اش پیوسته در هول وبلاست
جان بی سر شوق جانان را به پایان میبرد
بغض لیلا در نفیر باد لی لی میزند
به به اسماعیل قربان را به پایان میبرد
ابر کینه محنت اعدا با لبهای چاک
آه زینب شرم باران را به پایان میبرد
ساقیا لبریز کن این سوز بر هم میزند
دختری در خیمه پایان را به پایان میبرد
خیمه را اتش گرفته دود و ای وای عمه جان
چادر زینب که توفان را به پایان میبرد
شاعر مسيحا الهياري (ناجي)
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










