آمد از ره فصلِ دلتنگی ُ سرما ؛ شد زمستان
با دلمگفتم ، مخور غم ، می رسد آخر بهاران
با دلمگفتم ، مخور غم ، می رسد آخر بهاران
می رسد روزی به آخر ، این تطاول ها و سختی
می زند هور ، از پسِ ابری سیاه ُ بعدِ باران
خسته از راهی پُر از اندوهم ُ درگیرِ دنیا
می رسد آیا تمامِ خستگی هایم به پایان
روحِ من درگیرِ یک موجِ عظیمی از تباهی ست
ای فلک تا کی به لبهایَم گُذارم مهرِ کتمان
می کنم سرمایِ جانسوزِ زمستان را تحمّل
تا ببینم ، بلکه روزی ، رویِ آن خورشیدِ تابان
#نازی_شکوری
۱۳۹۶/۱۰/۲
شاعر مریم شکوری تبریزی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو