سالی گذشت و یارم ؛ سویم نظر نکرده
این سوز بی نهایت ؛ از دل گذر نکرده
این سوز بی نهایت ؛ از دل گذر نکرده
دیشب به ماه گفتم ؛ ماه مرا ندیدی ؟
شاید شبی گذشته ؛ من راخبرنکرده …
ماه از نگاه تلخم ؛ ابری کشید رویَش
گفتا به حزن :” آیا ؛ ماهت سفر نکرده؟”
مهرش هنوز باقی است؛عطرش همی روان است
می بینمش به رویا ؛ از من حذر نکرده…
می خوانمش به ناز وُ؛ می گویَمَش نیازم
گفتم دعای صبرت ؛ در من اثر نکرده …
شاید تَنَت نباشد ؛ روحت همین حوالیست …
این دل به جز تو جانا! فکر دگر نکرده …
امواج غم بیاید ؛ این را بدان که من را
از هجر تو عزیزم ! دیوانه تر نکرده …
شاعر مریم اقبالیان
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











