لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 14 مهر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

مرغ یک لِنگ داره و تموم …!

داستانک
مرغ یک لِنگ داره و تموم ….!
در یکی از روزهای نقره داغ ِ ایام تعطیلات نوروز سال ۱۳۷۳ که پدر و مادرم روزگار خود را به دور از
اینکه در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد در غیرانتفاعی راهنمایی _ دبستان منَّان واقع درخیابان سروش نونزده که به خیابان فرعی جلال آل احمد راه داشت در آن عهد در راستای اجرای طرح مالک : یعنی ثبت نام پسر بچه های نوجوانی که پدر یا مادرشان یا هردو در قید حیات
نبودند از طرف اداره ی آموزش و پروش ناحیه ی هفت مشهد به غیر انتفاعی ها واگذار شده بود
پدرم مدیریت غیر انتفاعی و مادرم با پست معاونت غیر انتفاعی در کنار دانش آموزان روزگار سپری می کردند وقتی کارنامه ی دانش آموزان آماده شد و همه چیز به خیر و خوشی رو به پایان بود پدرم به مادرم گفت : مرضیه حالاکه
کارمان به پایان رسیده مژگان دخترمان در تهران
زندگی می کرد پدرم به سیم آخر زد و گفت : من ماشین را آماده کرده ام ماشینش یک ژوک استیشن آلبالویی رنگ بود که باهمان ماشین
دانش آموزان را در باب ایاب و ذهاب مسیر خانه و مدرسه سامان دهی می کرد خلاصه با
سماجت وصف ناپذیری تصمیم خودش را از قبل گرفته بود و باتکیه به ضرب المثلی قدیمی که می گوید : 《 مرغ یک پابیشتر ندارد 》 هرچه مادرم می گفت : هادی نگاه کن من و تو هم معلم بودیم و هم مدیر و معاون مدرسه خسته ی کاریم بیا و از خر شیطان پیاده شو حتی می گفت : برای ایتکه تصمیم عجولانه نگیرد و با ماشین دست دو به مسافرت نره چون می دانست که بدون همسرش به هیچ جا نمی رود گفت : بیا و از تصمیمی که گرفتی تجدید نظرکن و به تهران نریم منطقی بود چون در ایام پانزده روزه ی عید همیشه جاده های کشور عزیزمان ایران خیلی خیلی شلوغه ولی پدرم برای اینکه مادرم را از تصمیمش خلع سلاح کند گفت : بچه ها لیدا و مهلاو محسن و مهرشاد سوار شید ماملن هم آلان سوار خواهد شد حرکت هماناوتصادف جان خراش بایک کامیون ده چرخ
ابو قراضه ایی که در مسیر دامغان نصفش در شوسه و نصف دیکرش در جاده که متاسفانه راننده ی کامیون بی انصاف بی خبر از همه ی اتفاقاتی که خواهد افتاد در کاپوت کامیونش رابازکرده بود و داشت ماشینش را آچار کشی می کرد یک هیجده چرخ قبل از این واقعه آمد در حالی که بُوق شیپوری ممتد می زد باسبقت گرفتن اولیه مختصر برخورد کمی بغل به بغل صورت گرفت و با سرعت مثل صاعقه رد شد و پشت سرش هم رانگاه نکرد که چه اتفاقی خواهد افتاد پدرم که در پشت فرمان بود به هر ترتیب شده بود ژوک را کنترل کرد ولی بد شانسی آورده بود و از همه جا بی خبر باهمان سرعتی که داشت می آمد خطای چشم که ازدور گریبانگیر هر احدی می شد که کامیون ده چرخ داخل جاده است یا شانه ی چپ خاکی با دووسه بار یاحسین ع برخورد محکمی صورت گرفت خودش که در جا چون بیشترین ضربه به طرف راننده خورده بود بنده ی خدا می خواست کاری بکند کارستان که زن و بچه اش آسیب جدِّی نبینند طوری بزخورده کرده بود که انگار پست سرش روی داشبورد پهن شده بود و خون ریزی مغزی امانش را از کف برید و جان به حهان آسمان تسلیم کرد تازه پیکرش را چون آمبولانس نبود داخل یک وانت گذری گذاشته بودند و به بیمارستان برادران رضایی شهرستان دامغان نرسیده بود تمام کرد و مادرم درست مثل انجیر خشکه شده بود یک طرف صورتش مات و پَکربود
محسن بیچاره که هنوز جای شیشه های خورد شده ی ژوک بعد از چندین سال از صورتش کشیدند بیرون چون در آن عهد از همه ی بجه های داخل ماشین بزرگتر بود پیکر زخمی و بی حال پدرم را ازبین فرمان و صندلی کشیده بود بیرون خدا بازم رحم کرده بود که شیشه ی الکلی که در ماشینش بود خویشتنداری کرده بود و دراثر گرما و سانحه منفجر نشده بود وگرنه اوضاع و احوال از این چیزی که بود دلخراشتر شده بود بگذریم بعد از اینکه به من خبرمرگ پدرم را پسر عمه ام که دکتر محمود یوسف زاده بود به من که اول زندگی ام بود و ماشین نداشتم با آنها به مسافرت دسته جمعی برویم چون دادش مهرداد و همسرش شیفته قبل از این وقایاع جلوتر از پدرم رفته بودند و حتی بی خبر از اتفاقی که خواهد افتاد بیمارستان برادران رضایی را در دامغان رد کرده بودند وقتی متوجه شدند دوباره برگشتند من که درست مثل مرغ و خروسی که این خبر وحشتناک راشنیده بودم سر کنده بدون اینکه فکر کنم خودم را به در و دیوار می زدم و گریه می کردم چون اساس خوب و رویاهای صادقانه ای که بر من در خواب مستولی شده بود در عالم خواب دیدم قبل از این واقعه پدرم من و رضا (مهرداد) را برده بود پیش خیاطی که کت و شلوار ست مشکی می دوخت برای جفتمان کت و شلوار مثل اینکه در قسمت خودآگاه ذهنش مرگ ناگهانی اش را به تصویر کشیده بود یک عکس همراه باریش منظم و تر و تمیز از قبل برای زمان مرگش آماده کرده بود من هم درخواب دیدم خاله جون پروینم قبرش خراب شده و پدرم افتاده در قبر و خاک ها روی سرش ریخته شده بودند که از شدَّت ترس در خواب باصدای بلند جیغ می کشیدم و هق هق گریه می کردم خبر داشتم

این چنین روزی را اما
می ترسیدم به زبان بیآورم که نکند پدرمهربانم قیاس به نفس کند و نه اعوذ و بالله فکر بد کند که من دلم می خواهد پدرم بمیرد و چه می دانم
فکر ارث و پول و پَلِِه کند ولی می دانستم ایشان با زبان بی زبانی کت و شلوار پسران بزرگش آماده شده بود ووو…!
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :