لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

مرغ مينا ( يك اپيزود از فصل اول رمان در دست تحرير )

از در كه وارد شدم، مرغ مينا، تویِ قفس، قشقرقی راه انداخت که نگو و نپرس و اين جمله هميشگیش رو تكرار كرد:

– مگر خودش بخواد … مگر خودش بخواد!

عجب دنيایِ عجيبيه! تا می جنبی، می گه پول توش هست! نه بابا، مرغ مينا را نمی گم،
زنم رو می گم. ديروزاومدم يه كلوم بهش گفتم:

– چند روزی نيستم. می خوام برم سفر!

شما كه نمی دونيد چه قشقرقی راه انداخت؟! كلی جر و بحث داشتيم.. :

– قراره برم سفر، يه حال و هوايی عوض كنم؛ نگفتم كه می خوام برم تجارت؟

بعد با حالت كسانی كه برای دفاع از حق و حقوق خودشون از كوره در ميرن، گفتم :

– بابا مگه عصر دايناسورهاست؟ – از دو ساعت مونده به صبح ميرم سركار، با هزار جور آدم سروكله می زنم، شب كه مثلن ميام خونه، ناسلامتی آرامش بگيرم، زود سفره رو می ندازی و جمع كرده – نكرده، خاموشی ميزنی ! تازه اگه تلويزيون از اين سريالایِ تركی نداشته باشه .. و
اگه داشته باشه كه دیگه هيچ، منِ بيچاره بايد صدایِ تلويزيونو تحمل كنم. اونم چه صدايی !؟
يه ديالوگ درست و حسابی هم که تو اين سريالا نيست که ! اگرم سريال نباشه كه بدتر ، مثل اجل ِ معلق بالا سرمون حاضری كه كليد برقو بزنی ..

به اينجا كه رسيدم زنم نه تنها سگرمه هاشو، بلكه فتيله صداشو م بالا كشيد و خیلی حق به جانب گفت :

– سر ماه كه ميشه، منِ بيچاره بايد حرص ِ قبض آب و برقو بخورم! نصيب جونت نشه مث مردایِ عالم، بدون ِ اين كه من بگم ميری و قبضارو واريز می كنی؟ ..

بعد تازه به صرافتِ يارانه افتاد و انگار كه مچ گيری كرده باشه :

– تازه معلوم نيست پول يارانه ها رو چكار می كنی؟ زنِ داداشت می گفت: “داداشت يارانه ها كه واريز ميشن، اول كاری كه می كنه، حقّ ِ هركدوم از بچه هارو بهشون ميده”..

هنوز جمله زنم تموم نشده بود كه پريدم تو حرفش:

– خب اينم از درس مهمونیِ شب افطاري كه از زن داداشم گرفتی! تا من باشم، دیگه شمارو مهمونی نبرم! يا این که مم بعد می شنوين و همونجا چالش می كنين.. واسه همينه که نه دوس دارم جايی بريم، نه دوس دارم كسی بياد خونمون ..!

– نه تا حالا خيلی جاها برديمون؟ سال به سال چطور بشه يا ما يه شب بريم خونه داداشت اينا، يا اونا يه شب بيان اينجا .. تازه دو سالی هست از داداشم يه خبر ندارم.. تا ميام بگم يه سر بريم بهشون بزنيم، يه بهونه داری.. يا حوصله شو نداری يا جيبات خالین ..

بعد به حالت فاتحانه ای ادامه داد:

– چطور واسه سيگار و شارژ گوشيت هيچ وقت پول كم نمیاری؟ ولی خدا نكنه ما يه چيزی ازت بخوايم ، يك هفته س كه طفلكی ” مهسا” می خواد اسم بنويسه واسه كلاس نقاشی.. هی می گم امروز، فردا ؛ هنوزم كه هنوزه اون روز نيومده ..

تبسم تلخی كردم و رو به زنم :

– زن ! والله بالله ، به پير به پيغمبر، شوخی كردم. آخه حالا چه وخته سفره؟ من پول تو جيبم نيست تا سر ِ كوچه هم برم ، چه برسه واسه سفر!؟

تازه جمله م تموم شده بود كه مهسا دخترم از تو اطاق اومد بيرون. يه برگ كاغذو به سمتم دراز كرد پرسيد:

– ببين بابا قشنگ كشيدم؟

با تعجب و مشتاقانه، كاغذ نقاشی رو از دستش گرفتم :

– مگه كلاس نقاشی ثبت نام كردی؟

زنم با نگاه سرزنش آميزش براندازم كرد و تو حرفمون پريد:

– كلاس ميره؟ پس چی ؟! نه اين كه تا گفتم زودی شهريه شو دادی؟ البته كه كلاس ميره و تا اومد جمله ديگری رو از سر بگيره ، مهسا دخترم پريد تو حرفش:

– بابا هيچ وخت اين حرفتون يادم نمیره..

از اينكه مهسا به موقع منو از دست سرزنش های زنم داشت خلاص می كرد خوشحال شدم و با اشتياق پرسيدم:

– كدوم حرف عزيز دلم؟

مهسا چشمهايش را ريز كرد:

– اون روزی، پشت تلفن، داشتين به يكی از شاگرداتون می گفتين : “يه نویسنده :ِ خوب نویسنده :يه كه كمتر شعر بخونه و هرگز شاگردی نكرده باشه” ؟ می گفتين: ” استادای واقعی تو عمرشون اصلن شاگردی نكردن

و قصد داشت به حرف هاش ادامه بده كه زنم همونطور كه داشت كنترل تلويزيون رو بر می داشت، نيشخندی زد و رو به من كرد:

– راس راسی اينا حرفه كه نشون بچه هایِ مردم ميدی؟! آشپزی تنها رم ميشه بدون يه بزرگتر ياد گرفت، كه بشه بدون استاد نویسنده : شد؟!

مهسا دوباره به كمكم آمد:

– نگفتين بابا نقاشيم قشنگه؟

كاغذ نقاشی مهسارو كه تا اون موقع عاطل و باطل تو دستم مونده بود، مشتاقانه برانداز كردم:

– آفرين دختر گلم! هيشكي جز تو نمی تونه اين نقاشی رو به اين قشنگی بكشه ! چقدر قشنگه!

زنم رو كاناپه می نشست تا تلويزيون تماشا كنه، بدون اين كه به سمت ما نگاهی كنه با استهزا:

– معلومه ديگه ! اينو نگی، چی بگی؟ امروز ديگه نمی دونم جواب زهرا خانومو چی بايد بدم!؟ چند روزه هی می پرسه پس مهساتون چرا نميره كلاس نقاشی؟ دخترشونو كلاس نقاشی كه هيچ،
كلاس كامپيوتر هم نوشتنش ..

مهسا دخترم بی توجه به تموم اين حرف هايی كه بين من و زنم رد و بدل شده بود، رو به من كرد:

– آره بابا! يادمه به شاگردتون می گفتين : ” فقير كسيه كه هرچی ميبينه، دلش می خواد و غن كسيه كه داشته هاشو جانشينه نداشته هاش می كنه”

اينجا بود كه براي چند لحظه سكوت تو فضای خونه چنبره زد و زنم بعد از چند لحظه، با حالت فيلسوفانه ای :

– منم يادمه يه روزم به يكی از شاگرداتون می گفتين: “بيرون از انسان چيزی وجود نداره” ..

با شنيدن اين جمله كه زن از من نقل قول می كرد، حيرت زده فكری به سرم زد: ” هيچ كس را نمی توان تغيير داد!”

مرغ مينا كه تا آن موقع گوشه قفس بی حركت و ساكت بود مثل اينكه صدای افكارمو شنيده باشه، توی قفس بال بالی كرد و جمله هميشگی اش را تكرار كرد:

– مگر خودش بخواد .. – مگر خودش بخواد ..

از ٢ ساعت مانده به صبح روز پنجشنبه١٩/٤/١٣٩٣
تا وقتي كه خورشيد بيدار شد

نویسنده : محمد رضا لطفی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات