سوار آرزو
مي رسد از ره سوار آرزو
شهريار با وَقار آرزو
مي گشايد با سر انگشتِ وَفا
عقدۀ بسته ز كار آرزو
سالها بگذشت و اينك مانده ايم
نوحه خوانان بر مزار آرزو
اي بسا فرهاد وشيرين مرده اند
زير چتر زر نگار آرزو
مانده بر سر اين سپيدي يادگار
يادگار ماندگار آرزو
اي بسا مجنون شده حسرت به دل
اين بود رسم و قرار آرزو
جمله صيّادان چالاكِ زمان
گشته اند اينك شكار آرزو
مستيم بگذشت و اينك مانده ام
اُفت وخيزان در خُمار آرزو
**************
بي گمان يك صبح جمعه مي رسد
آنكه دارد اختيار آرزو
مي ستاند دادِ زهرا از عد و
برق تيغ ذوالفقار آرزو
مي سرايد عاشق غمگين غزل
در هواي روزگار آرزو
محمدعلي جعفريان(عاشق)-28/7/1374
شاعر محمد علی جعفریان
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










