مه نیست و این شب؛ شب تار است خدایا چه کنم
دل من در خم گیسوی نگار است ؛ خدایا چه کنم
او که ره بسته زدل باز نمی گردد باز
بی خبر از دل من فکر فرار است ؛ خدایا چه کنم
من بی مایه چه دارم که بر او عرضه کنم
دلبرم را طلب کاخ تزار است ؛ خدایا چه کنم
عاشقی جرم کمی نیست که عاشق شده ام
سهم دل چوبه ی دار است ؛ خدایا چه کنم
یار رفته ز برم دل به قراری بستم
رسم بازار جهان قول و قرار است ؛ خدایا چه کنم
سالها نی زدم و نغمه ی جانسوز چه سود؟
یار من را هوس اوای سه تار است خدایا چه کنم
دل من در خم گیسوی نگار است ؛ خدایا چه کنم
او که ره بسته زدل باز نمی گردد باز
بی خبر از دل من فکر فرار است ؛ خدایا چه کنم
من بی مایه چه دارم که بر او عرضه کنم
دلبرم را طلب کاخ تزار است ؛ خدایا چه کنم
عاشقی جرم کمی نیست که عاشق شده ام
سهم دل چوبه ی دار است ؛ خدایا چه کنم
یار رفته ز برم دل به قراری بستم
رسم بازار جهان قول و قرار است ؛ خدایا چه کنم
سالها نی زدم و نغمه ی جانسوز چه سود؟
یار من را هوس اوای سه تار است خدایا چه کنم
شاعر محمد صفی پور
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











