عاقبت فال مرا نقش باطل افتاد
در شب هجر و تن حاصل افتاد
ناله پر کند و زغم فارغ شد
همچو ماهی که به ساحل افتاد
بر گمان درد دلش محرض بود
که به مستی ره به قافل افتاد
اخرین حرف حکایت از جان دارد
درد عشقی یست که به ناقل افتاد
گر نشد قسمت ما پی هر جامی
بی سبب فعل او پی فاعل افتاد
در شب هجر و تن حاصل افتاد
ناله پر کند و زغم فارغ شد
همچو ماهی که به ساحل افتاد
بر گمان درد دلش محرض بود
که به مستی ره به قافل افتاد
اخرین حرف حکایت از جان دارد
درد عشقی یست که به ناقل افتاد
گر نشد قسمت ما پی هر جامی
بی سبب فعل او پی فاعل افتاد
شاعر محمد شاه حسینی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










