گفتم به یار نیکو از شور و شوق و مستی
من بنده ی تو هستم تا آن زمان که هستی
با آن نگاه زیبا با لحن ریز و آرام
گفتا حرام باشد آیین بت پرستی
گفتم ز مهر ورزی ما را عنایتی کن
گفتا چرا نخواهی از باغبان هستی
گفتم که روح من را چون خود بزرگ گردان
گفتا که روح من نیز رفته به سوی پستی
گفتم برای وصلت دیگر چه راه جویم
گفتاهر آنچه ره بود با خواستن تو بستی
گفتا اگر که هستیم از مهر کردگار است
بر من رسی زمانی کز بند جهل جستی
من بنده ی تو هستم تا آن زمان که هستی
با آن نگاه زیبا با لحن ریز و آرام
گفتا حرام باشد آیین بت پرستی
گفتم ز مهر ورزی ما را عنایتی کن
گفتا چرا نخواهی از باغبان هستی
گفتم که روح من را چون خود بزرگ گردان
گفتا که روح من نیز رفته به سوی پستی
گفتم برای وصلت دیگر چه راه جویم
گفتاهر آنچه ره بود با خواستن تو بستی
گفتا اگر که هستیم از مهر کردگار است
بر من رسی زمانی کز بند جهل جستی
شاعر محمد خسروی فرد
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










