در آرزوی روزِبهی بودم و ایام به سر شد
آن روزبهی نامد و پیرانه به سر شد
مست از پی جادوی سعادت چه بلاها
بر جان بلا دیده کشیدیم و بَتر شد
در حسرت نوشیدن آن جام گهر بار
بر باد فنا رفته و عمرم به هدر شد
کوته شده از دامن آن یار جفا کار
دستم که بر قامت سروش به کمر شد
گفتم که شبی آهوی وصلش به کف آرم
در دام نیافتاده و شب باز سحر شد
سیراب نشد جام وجودم به حضورش
خشکیده و افتاده و بی برگ و ثمر شد
با این همه گویا که امیدی است به جانم
شاید که به حال دل بشکسته نظر شد
آن روزبهی نامد و پیرانه به سر شد
مست از پی جادوی سعادت چه بلاها
بر جان بلا دیده کشیدیم و بَتر شد
در حسرت نوشیدن آن جام گهر بار
بر باد فنا رفته و عمرم به هدر شد
کوته شده از دامن آن یار جفا کار
دستم که بر قامت سروش به کمر شد
گفتم که شبی آهوی وصلش به کف آرم
در دام نیافتاده و شب باز سحر شد
سیراب نشد جام وجودم به حضورش
خشکیده و افتاده و بی برگ و ثمر شد
با این همه گویا که امیدی است به جانم
شاید که به حال دل بشکسته نظر شد
شاعر محمدرضا صدق گویا
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










